روایت : فرشته رسولی عکس : Alexa lirme
تمام دختران جهان سیب های حوا را بخاطر دارند که طعم ترش میدهند و سگ های گرسنه را مست می کنند دیگر تخت دو نفره جواب تنت را نمی دهد! دردی که از لحاف بالا می رود سرو صدای دیوارهای شهر را بلند می کند خواب می بیند دستهای بالا رفته اش را سیگار دود می کنند رد حرفهاش را داغ می زنند اما من حتا قدم هات را لب داده ام چرا باور نمی کنی؟!
دردهایم نم دارند بیا برایم لباس بیاور اینجا بوی نمور زیرزمین شهرتان را میدهد وتاریخ حتا آه هم نمی کشد دیواربه دیوار بی لباس که بگردی زنی روبرو ته مانده دود می کند و سندیت شهر را ضجه می کشد. من خیابان های شهرت را خوب می شناسم بلند شو خون زیادی رفته است دیگر سکوتت بوی جوراب نمی دهد.
|