*
پوچ گرایی در شعر شاملو ساخت PDF چاپ ارسال به دوست

نگاهي به برخي زمينه ها و وجوه نيست انگاري(نيهيليسم)

در شعر احمد شاملو٭

مهدي فاموري                          

دانشجوي دكتري زبان و ادبيات فارسي دانشگاه اصفهان

اشاره: اگر چه نيما يوشيج، از نخستين نمايندگان انديشه شبه مدرن در عرصه شعر معاصر فارسي است، اما اين انديشه نزد وي، كمتر از امكان به تفصيل رسيدني حقيقي بهره ور مي شود و بيشتر در همان فضاي برزخي نيمه سنتي - نيمه مدرني كه بر اغلب اذهان و عقول آن سال ها و دهه ها مسلط بوده است، باقي مي ماند .

به تفصيل رسيدن اين اجمال، بعد از آن و در نزد برخي ديگر از پيروان و دست پروردگان نيما است كه به تحقق مي رسد و احمد شاملو از اين كسان است. نيست انگاري احمد شاملو را مي توان نخست در ماده باوري وي و آنگاه در اگزيستانسياليسم سارتري او مشاهده نمود. اگزيستانسياليسم با عدم توانايي در مشاهده جلوات وجود، بر آن مي شود تا حقيقت انساني را در قالب واقعيتي خودبسنده كه خود را بر خود آشكار مي سازد، به تعريف بنشيند. بنا بر راي سارتر ، انسان، "موجودي" است كه در نخست هيچ نيست (يعني فاقد فطرت و سرشت معين و نيز كيفيت و ماهيت مشخص است) و سپس چيزي مي شود، يعني چنين و چنان مي گردد و چنان مي شود كه خويشتن را آنچنان مي سازد. بدين ترتيب براي سارتر، هستي تنها در سطح موجوديت انساني معنا دار است . اين انسان، يك انسان خودبسنده است كه ريشه در هيچ چيز ندارد و به شكلي معجزه آسا از دل طبيعت مادي بررُسته، از آن (يعني از وجود في نفسه) فاصله گرفته، سربركشيده و خود را بر خود نمايانده است .اين وجود يك وجود لنفسه است كه با نيست انگاشتن وجود- در معناي حقيقي اش-  و در نتيجه با نيست انگاشتن مظاهر آن، خود را چونان مركز و محور عالم ديده همه چيز را معتبر به  اعتبار خود مي انگارد. به واقع با اين اگزيستانسياليسم، در مسير سير قهقرايي تفكر غرب و غربزده، "وجود" بيش از پيش به پرده رفته، "انسان" بر جاي آن مي نشيند و اين از اشد درجات حضور نيست انگارانه بشر در عالم است كه شاعر مورد نظر ما يعني احمد شاملو را نيز مي توان يكي از نمايندگان برجسته آن در عرصه شعر و انديشه معاصر ايران دانست. به واقع شاملو يك اگزيستانسياليست تمام عيار است كه دفاع از موقعيت و مرتبه "انسان" و "حرمت و كرامت" اين انسانِ خودبنياد را سرلوحه فعاليتهاي شعري و اجتماعي خود قرار داده است. بدين ترتيب حضور احمد شاملو در عرصه شعر معاصر فارسي،  نمودار مرحله اي ديگر از به پرده رفتن "آسمان" و "سپهر" تفكر عرفاني بشر ايراني و خودبنياديِ اتم اوست.

                                                   ٭٭٭٭

Image

  1. درآمد

احمد شاملو، مبدع و برجسته ترين نمايندة شعر سپيد فارسي، به سال 1304 در تهران زاده شد.  اولين دفتر او با نام "آهنگ هاي فراموش شده" مجموعه اي كم ارزش و خام با احساساتي رقيق و سانتي مانتال بود كه سرايندة آن ديگر هيچ گاه تن به تجديد چاپ آن نداد. مضمون اغلب اشعار و قطعات ادبي اين دفتر كه در سال 1326 منتشر شده است، مضاميني عاشقانه و يا ملي - ميهني است كه شاعر، آنها را تحت تاثير انديشه هاي ناسيوناليستي سروده بوده است. فضاي غالب بر اين دفتر، نوع رقيقي از همان فضاي شبه رومانتيك حاكم بر بخش عمده - و اغلب شبه سنتي - جامعة ادبي ايران آن روز است. به قول عبدالعلي دستغيب، "بيشتر قطعه هاي كتاب، اشعار و نوشته هايي است پر سوز و گداز و لامارتين وار و گاهي عاشقانه...    قطعه هاي موزون غالبا كوتاه و ساده است و اثر شعرهاي حميدي و توللي و خانلري در آنها ديده مي شود. در يكي دو قطعه، شاعر از شعرهاي نخستين نيما يوشيج متاثر است...قطعه هاي عاشقانة كتاب... مملو از يادآوري از جفاي معشوقه است. مفهوم هاي كلي "عشق" و "ناكامي" در آنها مكرر مي شود." در قطعة "يار من" مي خوانيم :"يار من دل مرا شكست. او پوستي سفيد و دلي سياه داشت. دلش مثل غنچه مي خنديد و دندانش مثل مار مي گزيد. لب هايش سرخ و بوسيدني بود، اما امان از زبانش."  اين دفتر را بايد حامل و حاوي نخستين دورة فكري و روحي شاملو دانست. دوره اي كه پس از اين به شدت مورد انكار او قرار گرفت، آنگونه كه اين طرد و انكار را در برخي از معروف ترين اشعار سال هاي بعد واگويه مي كند. شاملو خود در توضيحي كه بر اصلي ترين شعر دفتر "قطعنامه" (1330)، يعني "شعر سفيد غفران" - كه نام آن را بعدتر به "قطعنامه" و سپس "تا شكوفه سرخ يك پيراهن" تغيير داد- آورده، نوشته است: "اين شعر و شعر دوم [ "قصيده براي انسان ماه بهمن" در سوگ تقي اراني] حاصل مستقيم پشيماني و رنج روحي من بود از اشتباه كودكانه چاپ مشتي اشعار سست و قطعات رمانتيك و بي ارزش در كتابي با عنوان "آهنگ هاي فراموش شده" كه تصور مي كردم بار شرمساريش  تا آخر بر دوشم سنگيني خواهد كرد. اين شرمساري كه در بسياري از اشعار مجموعة بعدي - "آهن ها و احساس" - و در قطعاتي از "هواي تازه" (و به خصوص در"آواز شبانه براي كوچه ها") موضوع اصلي شعر قرار گرفته، پيش از آنكه زادة بي ارزشي فرم قطعات آن كتاب باشد، زادة تغييرات فكري و مسلكي من بود. دير اما ناگهان بيدار شده بودم. تعهد را تا مغز استخوان هايم حس مي كردم. "آهنگ هاي فراموش شده" مي بايست صميمانه، همچون خطايي بزرگ اعتراف و محكوم شود. و با آن، عدم تعهد و بي خبري گذشته. و چنين بود كه اين دو شعر نوشته شد."  اين تحول فكري، نتيجة آشنايي شاملو با افكار و انديشه هاي چپ و مواضع و رويكردهاي سياسي و اجتماعي حزب توده بود. بدين ترتيب، با دفاتر "23"، "قطعنامه" (هردو 1330) و "آهن ها و احساس"( 1329 - 1326 در نشريات حزب توده) آغاز گرايش شاملو به شعر اجتماعي و سياسي را مي بينيم. به لحاظ سرشت و جوهرة فكري، به راحتي مي توان رگه هايي درحال تكوين از صورتي ماده انگاري را - كه خاصه خود را از طريق نوعي رئاليسم سياه به نمايش ميگذارد- در اين دفاتر و به ويژه در دفاتر "هواي تازه" (1336) و "باغ آينه" (1339) مشاهده كرد

گسترش همين نگاه را حتي در اشعار عاشقانة اين دفاتر مي بينيم. گذشته از شعري چون "ترديد" از دفتر "هواي تازه"، در شعر مشهور "تا شكوفة سرخ يك پيراهن" ( از دفتر "قطع نامه") نيز، آنگاه كه مي خواهد به تعبير خود، "زندان دوست داشتن"هايش را به توصيف بكشاند، به اقتضاي يك روح ماده زده - به تعبير ديگر، يك "نفس" ، نه يك "روح" - اغلب از اشياء و اموري سخت عيني، ملال آور، در حال گنديدن و پوسيدن سخن مي گويد. در اينجا در واقع ما با "انطباعات" نفساني مواجهيم و نه با تاثير و تاثرات يك روح زنده و بارور كه در عالم امكان نفوذ مي يابد:

"دوست داشتنِ نقشة يابو/ با مدار دنده هايش/ با كوه هاي خاصره اش/ و شط تازيانه/ بر آب سرخش/ .../ دوست داشتن ساية ديوار تابستان/ و زانوهاي بي كاري در بغل/ دوست داشتن جقه/ وقتي كه با آن غبار از كفش بسترند/ و كلاهخود/ وقتي كه در آن دستمال بشويند/ دوست داشتن شاليزارها/ پاها و/ زالوها/ دوست داشتن پيري سگ ها/ و التماس نگاهشان/ و درگاه دكة قصابان،/ تيپا خوردن/ و بر ساحل دور افتادة استخوان/ از عطش گرسنگي مردن./.../ دوست داشتن كارگاه قالي بافي/ زمزمة خاموش رنگ ها/ تپش خون پشم در رگ هاي گره/ و جان هاي نازنين انگشت/ كه پامال مي شوند./ دوست داشتن پاييز/ با سرب رنگي آسمانش/ .../ دوست داشتن لاشة گوسفند/ بر قنارة مردك گوشت فروش/ كه بي خريدار مي ماند/ مي گندد/ مي پوسد./ .../ دوست داشتنِ مردم/ كه مي ميرند/ آب مي شوند/ و در خاك خشك بي روح/ دسته دسته/ گروه گروه/ انبوه انبوه/ فرو مي روند/ فرو مي روند و/ فرو مي روند./ ..." (شعر "تا شكوفه سرخ يك پيراهن" از دفتر "قطع نامه")

(بايد پرسيد كه شاملو چرا پايان زندگاني مردمان را نيز مانند گنديدن لاشة گوسفند و سگ و يابو مي بيند؟)

امتداد همين نگاه رئاليستي است كه در دفتر "آيدا در آينه" به سرودن شعري مانند "آغاز" منتهي     مي شود. شعري كه در آن، حديث اسارت فرد در چنبرة قدرت هاي بي رحم جهان بي افق ماده نمايانده مي شود :"بي گاهان/ به غربت/ به زماني كه خود در نرسيده بود/ چنين زاده شدم در بيشة جانوران و سنگ،/ و قلبم/ در خلاء/ تپيدن آغاز كرد./ .../ گهوارة تكرار را ترك گفتم/ در سرزميني بي پرنده و بهار./ نخستين سفرم بازآمدن بود از چشم اندازهاي اميدفرساي ماسه و خار/ بي آنكه با نخستين قدم هاي ناآزمودة نوپاييِ خويش به راهي دور رفته باشم./نخستين سفرم/  بازآمدن بود./ .../ دوردست/ اميدي نمي آموخت./ لرزان/ بر پاي نو راه/ رو در افقِ سوزان ايستادم./ دريافتم كه بشارتي نيست/ چرا كه سرابي در ميانه بود./ .../ دوردست اميدي نمي آموخت./ دانستم كه بشارتي نيست:/ اين بي كرانه/ زنداني چندان عظيم بود/ كه روح/ از شرم ناتواني/ در اشك/ پنهان مي شد./" (شعر "آغاز" از دفتر "آيدا در آينه")

            برخي مفاهيم قسمت هاي آخر "هواي تازه" در "باغ آينه" نيز مشاهده مي شود. مفاهيمي از قبيل "تنهايي انسان"، "انزوا" و "به ياري عشق معشوقه به جنگ تاريكي رفتن". با اين حال بايد گفت كه در باغ آينه، اغلب از "منِ" مبارز سخن مي رفت و در اينجا، از "منِ" مغموم و درمانده گفت و گو مي شود. به علاوه در اينجا نوعي گرايش به مسائل فلسفي نيز ديده مي شود; گرايشي كه با باليدن بر بستري اومانيستي، در نهايت، صورت واقعي خود را در اگزيستانسياليسمي پيدا مي كند كه به طور مشخص از دفتر "آيدا در آينه" (1343) نشانه هاي حضورش را مي توان ديد. در اين مجموعه، از سويي نشانه هاي روشن تري از ياس شاعر از مردم و درون گرايي او ديده مي شود و از سوي ديگر، نوع بي تاب كننده اي از عشق فردي چهره مي نمايد كه - با نماياندن نمونه هاي به زعم وي بارزي از ارزش انساني -  در شكل گيري آن تفكر اگزيستانسياليستي در نزد شاملوي ماده گرا ايفاي نقش اساسي مي كند. از اين تاريخ به بعد، كوشش هموارة شاملو مصروف سخن گفتن از "تبار يزداني انسان" است تا "سلطنت جاويدانش را / بر قلمرو خاك/ بازيابد./" بدين ترتيب، سومين دورة انديشگاني و ادبي شاملو آغاز مي شود. اين دوره، طولاني ترين دورة فكري او را - تا پايان عمر - شكل مي دهد. برخي از اشعاري كه از اين پس در دفاتري مانند "آيدا : درخت و خنجر و خاطره" (1344)، "ققنوس در باران" (1345)، "شكفتن در مه" (1349)، "ترانه هاي كوچك غربت" (1359)، "در آستانه" (1376) و "حديث بي قراري ماهان" (1379) ديده مي شود، از زمرة قوي ترين اشعار ادبيات معاصر فارسي است. نگاه اگزيستانسياليتي او را در اين سال ها - خاصه- مي توان در اشعاري مانند "اشارتي" (از ذفتر "ابراهيم در آتش")، "خطابة آسان، در اميد" (از دفتر "ترانه هاي كوچك غربت")، "جهان را كه آفريد؟"، "نمي توانم زيبا نباشم" (هر دو از دفتر "مدايح بي صله") و "در آستانه" ( از دفتر "در آستانه") مشاهده كرد. مثلا در شعر "جهان را كه آفريد"مي خوانيم: "جهان را كه آفريد؟"/ "جهان را؟/ من/ آفريدم!/ به جز آنكه چون منش انگشتانِ معجزه گر باشد/ كه را توانِ آفرينشِ اين هست؟/ جهان را/ من آفريدم."/ - "جهان را/ چگونه آفريدي؟/ -"چگونه؟/ به لطف كودكانة اعجاز!/ به جز آنكه رويتي چون منش باشد/ .../ كه را طاقت پاسخ گفتنِ اين هست؟/ به كرشمه دست برآورده/ جهان را/ به الگوي خويش/ بريدم./ .../ مرا اما محرابي نيست،/ كه پرستش من/ همه/ "برخوردار بودن" است./ مرا بر محرابي كتابي نيست،/ كه زبان من/ همه/ "امكان سرودن" است./ .../ فرصتي تپنده ام در فاصلة ميلاد و مرگ/ تا معجزه را/ امكان عشوه/ بر دوام ماند."  نمونه اي ديگر:"... زيستن/ و ولايتِ والاي انسان بر خاك را/ نماز بردن;/ زيستن/ و معجزه كردن;/ ورنه ميلاد تو جز خاطرة دردي بيهوده چيست/ هم از آن دست كه مرگت؟/ .../ معجزه كن معجزه كن/ كه معجزه/ تنها/ دستكار توست/ .../ و حضور گرانبهاي ما/ هريك/ چهره در چهرة جهان/ (اين آيينه اي كه از بودِ خود، آگاه نيست/ مگر آن دم كه در او نگرند)/ - تو/ يا من،/ آدمي اي/ انساني/ هركه خواهد گو باش/ تنها/ آگاه از دستكار عظيم نگاه خويش-/ تا جهان/ از اين دست/ بي رنگ و غم انگيز نماند/ تا جهان/ از اين دست/ پلشت و نفرت خيز نماند./..." (شعر "خطابة آسان، در اميد")

  1. شعري كه زندگي است : شاملو و انكار عالم سنتي

"شعري كه زندگي است"، يكي از مهمترين سروده هاي احمد شاملو - به اعتبار موضع اتخاذ شده در قالب بيانيه وار آن - است. "شعري كه زندگي است" از دفتر "هواي تازه" به علاوه مي تواند از اين لحاظ نيز حائز اهميت باشد كه از سروده هاي سالهاي نخستين شاعري شاملو است و لذا مي تواند در ترسيم خط سيرفكر وي ياري گر ما باشد .نكته آنكه، جهان نگرش پرداخت شده در بخش اصلي اين شعر، به واقع بيان همان چيزي است كه نيما در افسانه از آن سخن گفته بود، يعني انكار عالم سنتي و بدين ترتيب بر ملا كردن برآمدن جهاني جديد كه در آن، آدم و به تبع آن، عالم معنايي ديگرگونه به خود مي گيرد:"موضوع شعر شاعر پيشين / از زندگي نبود / در آسمان خشك خيالش, او / جز با شراب و يار نمي كرد گفتگو./ او در خيال بود شب و روز/ در دام گيس مضحك معشوقه پاي بند,/ حال آنكه ديگران/ دستي به جام باده و دستي به زلف يار/ مستانه در زمين خدا نعره مي زدند!/موضوع شعر شاعر, چون غير از اين نبود/ تاثير شعر او نيز, چيزي جز اين نبود:/ آن را به جاي مته نمي شد به كار زد/ ... / يعني اثر نداشت وجودش/ فرقي نداشت بود و نبودش ...

در اين شعر نيز همانطور كه در افسانه نيما مشاهده كرديم، جهانِ توصيف شده توسط شعراي كلاسيك، مورد انكار قرار مي گيرد. و اين از آنجاست كه هستي و حالات، يعني "عالم" ايشان قابل درك نيست، فلذا "انتزاعي و كاذب" و به تعبيري ديگر "موهوم" , يا همانطور كه شاملو مي گويد : "خيالي" انگاشته مي شود; با خيالي و كاذب انگاشته شدن اين عالم شعري، سپهر انديشه او نيز مورد انكار قرار مي گيرد. در اينجا , عين شعراي كلاسيك به افق ذهن نقل مكان كرده است و از اينجاست كه شاملو از تعبير "آسمان خشك خيال" استفاده مي كند و اين تعبيري است در غايت اهميت براي توصيف بينش بشر معاصر , بشري كه آسمان براي او به پرده رفته است و وي ديگر دركي از آن آسمان ندارد و آن را باور نمي تواند كرد . 

شاملو در برخي  ديگراز اشعار خود از عدم باور نسبت به اين آسمان -كه به واقع عالم غيب است- سخن گفته است. در شعر" لوح" از دفتر "آيدا، درخت و خنجر و خاطره" پس از آنكه خطاب به مردماني كه رهايي خود را به آسمان نظر دارند، مي گويد كه از آسمان خبري نخواهد رسيد و پس: "ريگي اگر خود به پوزار نداريد/انتظاري بيهوده مي بريد/ پيغام آخرين / همه اين است/ ..."  مي گويد: "و آتش من در ايشان نگرفت/ چرا كه درباره آسمان/سخن آخرين راگفته بودم/ بي آنكه خود از آسمان نامي / بر زبان آورده باشم."  

بدين ترتيب اگر در نزد نيما، هيچ گاه امكان به تفصيل كشيده شدن اجمالي كه وي از عقل مدرنِ منكر عوالم سنتي بدست مي داد، به وجود نيامد و او همانطور كه گفته شد، بيشتر در همان فضاي برزخي انديشة خويش باقي ماند، با شاملو هرآينه اين امكان به وجود آمد كه خودبنيادي بشر ايراني به تحقق بپيوندد و در نهايت خود را از طريق ماده باوري و يا انكار عالم اسطوره اي به منصة ظهور برساند .

در اينجا به مناسبت يادي كه از شعربه غايت مهم "لوح" شد , لازم است تا اشاره اي به وجه اسطوره زداي انديشه شاملو داشته باشيم .

  1. سنت و بت هاي ذهني در انديشه شاملو

همانطوركه در بخش نخست اين فصل مشاهده كرديم ,انديشه شاملو - آنچناني كه در شعر مورد بررسي آمده بود - در اساس , انديشه اي است كه قادر به درك عالم سنتي و روح فياض و زاينده آن نيست. گفته شد كه مفهوم سنت در مسير فروبستگي تاريخ ديني, با خالي شدن از خويش و با دوري از منبع حيات بخشي كه آن را در معناي حقيقي خود يعني "فرادهش" نمايان مي كرد, با تبديل شدن به امر موروث , به شيئيتي مبدل مي شد كه قادر به توجيه جايگاه خويش در فضاي زيست انسان معاصر نبود و از اينجا به آساني مورد انكار قرار مي گرفت.

تبديل شدن سنت به امر موروث , از سويي تبديل فضاي زيست و فكر آن عالم به اصول اخلاقي و ارزشگذارانه است و از سويي ديگر تغيير وجه مثبت "خاطره ازلي" به وجهي منفي , يعني به "بتهاي ذهني" اي است كه آنچنان كه فرانسيس بيكن در صدر تاريخ جديد غرب بيان كرده است , براي تحقق عالم جديد بايد از آنها گذشت. جنبه نخست اين تغيير و تبدل را  نزد شاملو مي توان في المثل ضمن توصيفي كه وي در مصاحبه اي كه مهدي اخوان لنگرودي در كتاب خويش آورده , مشاهده كرد. شاملو در پاسخ پرسشي در خصوص مفهوم تراديسيون (سنت) مي گويد: "من هيچ وقت از مفهوم درست اين كلمه سر در نياورده ام."

همچناني كه مشخص است در اين مصاحبه , نگاه شاملو به سنت , تنها معطوف به سطوح و       لايه هاي اخلاقي آن است ؛ در حالي كه اگر بتوان براي سنت معنايي در نظر آورد , بي شك مي بايد آن را در نسبت با "جهان نگرش" و جايگاهي كه آن سنت در نسبت با كنه هستي براي خويش قائل مي شود يعني با تعريفي كه از ريشه هستي ارائه مي دهد, در نظر آورد . اما نگاه جديد كه دركي از آن ريشه ندارد و        نمي تواند قائل به وجود چنين درك و نسبتي براي هيچ فرهنگ بشري باشد , لاجرم هر سنت و فرهنگي را تنها در ضمن داده هاي اخلاقي و احكام ظاهري آن كه براي سامان حيات اجتماعي  پرداخته شده اند، در نظر مي آورد .

            در خصوص جنبه دوم اين تغيير ابتدائا بايد گفت : "آنچه را كه فرانسيس بيكن بتهاي ذهني مي خواند و خوارش مي پندارد , در تفكر شرقي به صورت "امانت" و "خاطره قومي" محفوظ مي ماند و متفكران بزرگ مشرق زمين مي كوشند اساس تفكر را در ارتباط با آن و در تذكر پيام موجود در آن جستجو كنند , زيرا گسستگي از مبداء خاطره قومي , در حكم بي ريشگي و در نتيجه بيگانگي و تعليق روي ورطه نيستي است و اين تجربه اي است كه تفكر غرب به حد كمالش مي رساند. از اين رو  , بتهاي ذهني در نظر بيكن [و به طور كلي عقل خود بنياد مدرن] وجه منفي همان خاطره ازلي است و علم براي او انهدام اين بتها و اتخاذ روش نو تحقيق و بررسي است كه فقط بر تجربه [ و روش پوزيتيويستي كه در نهايت از زمينه اي ماده باورانه باليده است]  متكي باشد."

خاطره ازلي از آنجا چونان مفهومي منفي بر عقل مدرن نمودار مي شود كه اين عقل قادر به درك بن مايه فضايي كه خاطره از آن بر مي آيد نيست و لذا صورت نوعي آن خاطره را چونان صورتي تاريك و انتزاعي در نظر مي آورد : نوع تصوير پردازي هاي شاملو از برخي از اصلي ترين صورتهاي مثالي اي كه روزگاري در ذهنيت بشر مسلمان ايراني , نمودار عرفاني ترين و حقيقي ترين حالات و تجربيات ممكن بوده اند , نمونه اي است كه از مسخ اين " خاطره ازلي" به " بت ذهني" حكايت مي كند ؛ همان بتي كه شاملو آن را عامل نگون بختي جامعه مي بيند :"… اما نه خدا و نه شيطان / سرنوشت تو را بتي رقم زد كه ديگرانش مي پرستيدند/ ..."  بت ذهني اي كه بايد از آن ها گذشت :

" من در تب سنگين خويش فرياد مي كشيدم و خلق را/ گوش و دل اما به من نبود/ خبرم بود كه اينان/ نه

لوح گلين / كه كتابي را انتظار مي كشند / و شمشيري را/ وگزمه گاني را كه برايشان بتازند/ با تازيانه و گاوسر/ و به زانوشان درافكنند/ در مقدم آن كو/ از پلكان تاريك به زير آيد/ با شمشير و كتاب./ پس من بسيار گريستم / - و هر قطره از اشك من حقيقتي بود / هر چند كه حقيقت / خود  كلمه اي بيش نيست -/ گويي من/ با گريستني از اين گونه/ حقيقتي مايوس را / تكرار مي كردم./آه اين جماعت / حقيقتِ خوف انگيز را / تنها در افسانه ها مي جويند./ و خود از اين روست كه شمشير را / سلاح عدل جاودانه مي شمرند/ چرا كه به روزگار ما / شمشير/ سلاح افسانه هاست./ نيز از اين روي / تنها / شهادت آن كس را پذيره مي شوند به راه حقيقت/ كه در برابر شمشير / از سينه خود/ سپري كرده باشد ./ ... آه اين جماعت / حقيقت را / تنها در افسانه ها مي جويند/ يا آنكه/ حقيقت را/ افسانه اي بيش نمي دانند./ ... / و آتشِ من در ايشان نگرفت / چرا كه درباره آسمان/ سخن آخرين را گفته بودم/ بي آنكه خود از آسمان/ نامي/ به زبان آورده باشم."

        ( "لوح" از دفتر "آيدا در آينه")

 شاملو بر آن است تا از اين بت برگذرد و از اينجاست كه قيام خويش را چونان قيام بت شكني مي بيند كه ابراهيم وار به مبارزه با باورداشتهاي ارتجاعي برخاسته است: " من از/ فرو رفتن/ تن زدم. / ... / من بي نوا بندگكي سر به راه نبودم/ و راه بهشت مينوي من/ بزرو طوع و خاكساري نبود:/ مرا ديگر گونه خدايي      مي بايست/شايسته آفرينه اي/ كه نواله ناگزير را/ گردن كج نمي كند./ و خدايي/ ديگر گونه/ آفريدم."

      (شعر  "سرود ابراهيم در آتش")

اين خدا به واقع خداي عقل جديد يعني همان "انسان" است . انساني كه در خداي قديم به مثابه آفريده اي دروغين و مضحك مي نگرد: " در آنجا كه گناهكاران/ با ميراث كمر شكن معصوميت خويش/ بر درگاه بلند/ پيشاني درد/ بر آستانه مي نهند و/ باران بي حاصل اشك/ بر خاك/  رهايي و رستگاري را / از چارسوي بسيط زمين/ پاي در زنجير و گم كرده راه مي آيند / گوش بر هيبت توفاني فريادهاي نياز و اذكار بي سخاوت بسته/ دو قمري/ بر كنگره سرد/ دانه در دهان يكديگر مي گذارند/ و عشق/ بر گرد ايشان حصار ديگري است./..."  (شعر "رستگاران" از دفتر "شكفتن در مه")

در تاريخ جديد غرب اين رويكرد كه مي توان آن را "خاطره زدايي" از حيات تاريخي ناميد, ملازم با دو حركت موازي و متقارن ديگر يعني "دنيوي كردن تفكر اساطيري" و "افسون زدايي از عالم" به وقوع مي پيوندد كه پيش از اين  به كرات از آن ياد كرده ايم. دنيوي شدن تفكر اساطيري در نزد شاملو را مي توان في المثل در ضمن اين سطور شعر "لوح" مشاهده كرد: " شد آن زمانه كه بر مسيح مصلوب خويش به مويه مي نشستيد/كه اكنون/ هر زن/ مريمي است/ و هر مريم را/ عيسايي بر صليب است/ بي تاج خار و صليب و جل جتا / بي پلات و قاضيان و ديوان  عدالت/ عيساياني همه هم سرنوشت/ عيساياني همه يكدست/ با جامه هايي همه يكدست/ و پاپوش ها و پاپيچ هايي يكدست -هم بدان قرار-/ و نان وشوربايي به تساوي /[كه برابري , ميراث گرانبهاي تبار انسان است ,آري]/ و اگر تاج خاري نيست/ خودي هست كه بر سر نهيد/ و اگر صليبي نيست كه بر دوش كشيد/ تفنگي هست/[ اسباب بزرگي/همه آماده] ."

و برجسته تر از آن , در اين نمونه , از شعري با عنوان "پيوند" از دفتر"هواي تازه" كه آن را در بزرگداشت و سوگ سيزده تن از سران اعدامي حزب كمونيست يونان سروده است :

" سه نويد, سه برادري/ بر فراز مون واله رين واژگون گرديد / و آن هر سه / من بودم ./ سيزده قرباني , سيزده هركول/ بر درگاه معبد يونان خاكستر شد/ و آن هر سيزده / من بودم./ سي صد هزار دست , سي صد هزار خدا / در تپه هاي قصر خدايان , در حلقه هاي زنجير يكي شد/ و آن هر سي صد هزار / من ام."  ("پيوند" از دفتر "هواي تازه")

به عنوان نكته پاياني اشاره بدين مطلب خالي از فايده نيست كه اين هر سه اتفاق يعني خاطره زدايي, افسون زدايي و دنيوي كردن اساطير, سه وجه از وجوه شيوه تفكري است كه مي خواهد پيش از هرچيز تفكري تجربي و مبتني بر شيئيت وقايع عيني باشد. و اين اتفاقي است كه در غرب علي رغم كوششهاي بزرگ ايده آليسم آلمان بالاخص هگل بالاخره با منتهي شدن به "پراكسيس" در تفكر كارل ماركس به تحقق مي رسد و در جهان غربزده,  كه تاريخ جديد خود را در ذيل تاريخ مدرن غرب معنا شده مي بيند , با ظهور روشنفكران متاثر از اين فيلسوف تاثيرگذار غربي- به طور مشخص  روشنفكران وابسته به حزب توده- و با تفكر ايدئولوژي زدة برخي از ايشان.

  1. ماده باوري شاملو

ماده باوري شاملو بي گمان يكي از مظاهر اصلي نيهيليسم او است. ماده باوري شاملو( آنگونه كه در اشعارش منعكس است )- عليرغم اعتقاد وي به ماترياليسم ديالكتيك و تفسيري كه گاه در برخي نوشته هاي خود بر اين اساس از تاريخ ارائه مي دهد , اغلب ناظر به نوعي ماده باوري بيولوژيستي است كه انسان را چونان شيئي مادي يا جانور طبيعي و موجود بيولوژيك در نظر مي آورد كه نهايت امتياز وي برساير موجودات - اگر بتوان آن را امتياز دانست- جايگاه وي به عنوان آخرين حلقه تكامل آن موجودات است .

در سه شعر زير , به وضوح تلقي به غايت مادي وي از انسان را - كه در عين حال در تعارض و تناقضي آشتي ناپذير با مواضع اخلاقي وي نيز قرار دارد- مي توان مشاهده كرد:

"من/ باد و / مادر هوا خواهم شد/ و گردش زمين را / به سان جنبش مولي/ در گنداب تن ام احساس خواهم كرد./ من/ خاك و / مول زمين خواهم شد/و هوا/ به سان زهدان زني در برم خواهد گرفت./ از سردي مرده وار پيكر خاكي خويش/ رنجه خواهم شد./ از فشار شهوتناك بازوان نسيمي خويش/ شكنجه خواهم شد./ از ديدار خويش عذاب فراوان خواهم كشيد/ و سخنان هميشه را / در دو گوش بي رغبت خويش/ مكرر خواهم كرد." (شعر "معاد" از دفتر "باغ آينه")

بخش هفتم از شعر "سرود پنجم" از دفتر "آيدا در آينه" در خطابي نامه وار "به يك جمجمه" : "پدرت چون گربه بالغي مي ناليد/و مادرت در انديشه درد لذتناك پايان بود / كه از رهگذر خويش / قنداقه خالي تو را مي بايست/ تا از دلقكي حقير بينبارد/ و اي بسا به روياي مادرانه منگوله اي/ كه بر جبه قبه شبكلاه تو مي خواست دوخت./باري/ و حركت گاهواره/ از اندام نالان پدرت آغاز شد./ گورستان پير/ گرسنه بود/ و درختان جوان / كودي مي جستند/ ماجرا همه اين است / آري/ ورنه/ نوسان مردان و گاهواره ها / به جز بهانه اي / نيست./اكنون جمجمه ات / عريان/ بر آن همه تلاش و تكاپوي بي حاصل / فيلسوفانه/ لبخندي مي زند./ به حماقتي خنده مي زند كه تو /از وحشت مرگ/بدان تن در دادي:/ به زيستن/ با غلي بر پاي و / غلاده اي بر گردن./ ....../ زمين/ مرا و تورا و اجداد ما را به بازي گرفته است./و اكنون/ به انتظار آن كه جاز شلخته اسرافيل آغاز شود/ هيچ به از نيشخند زدن نيست./اما من آنگاه نيز بنخواهم جنبيد/حتي به گونه حلاجان /چرا كه ميان تمامي سازها/سرنا را بسي ناخوش مي دارم./ " ("سرود پنجم" از دفتر "آيدا در آينه")

 به عنوان نمونه اي از نگاه مادي تكامل انگار وي- يعني نگاهي كه مي تواند به عنوان مقدمه اي براي تفسير ماركسيستي از طبيعت (و از آنجا , تاريخ ) قرارگيرد , مي توان به پاره اي كوچك از شعر "حرف آخر" از دفتر هواي تازه اشاره كرد كه اگر چه موضوع و مضمون اصلي شعر، چيزي است خارج از مبحث مورد نظر ما، از اين پاره مي توان به عنوان سندي قابل اشاره، استفاده برد :"چه كند صبح كه اگر آينده قرار بود به گذشته باخته باشد/ دكتر حميدي شاعر مي بايست به ناچاراكنون /در آبهاي دوردست قرون /جانوري تك ياخته باشد."

در اين قطعه نيز شاعر انسان را چونان شيء مادي ثابتي در نظر مي گيرد و با ماده انگاري دارويني كه انسان را به مثابه حلقه آخرين زنجيره تكامل موجودات (كه در ريشه همان اشياء مادي دارند) مي پندارد, شان وجودي انسان تا حد يك شيء صرفا مادي فرو كاسته مي شود.

  1. شاملو و اخلاق

معضل مساله اخلاق در نزد شاملو را بايد در درجه نخست در نسبت اين اخلاق با تلقي نيست انگارانه وسوبژكتيو او و در درجه بعد در سنجش تناقض انديشه ماده انگار وي با غايات به شدت اخلاقي كوشش هاي قلمي و قدمي او در نظر آورد.در ادبيات معاصر فارسي , شاملو يكي از اخلاق زده ترين شعراي روشنفكر است كه تمام همت خويش را در سرتاسر دفتر حجيم اشعارش , مصروف به بزرگداشت مقام شرافت انساني و اخلاق كرده است:

" زندگي با من كينه داشت/ من به زندگي لبخند زدم/ خاك با من دشمن بود/ من بر خاك خفتم(چرا كه زندگي , سياهي نيست)/ چرا كه خاك , خوب است / من بد بودم اما بدي نبودم/ از بدي گريختم/ و دنيا مرا نفرين كرد / و سال بد در رسيد/ سال اشك پوري, سال خون مرتضا/ سال تاريكي./ و من ستاره ام  را يافتم , من خوبي را يافتم/ و به خوبي رسيدم/ و شكوفه كردم ./ تو خوبي/ و اين همه اعترافهاست / من راست گفته ام و گريسته ام/ و اين بار راست مي گويم تا بخندم/ زيرا آخرين اشك من نخستين لبخندم بود/  تو خوبي/ من بدي نبودم./ تو را شناختم تو را يافتم  تو را دريافتم و حرفهايم همه شعر شد سبك شد./ عقده هايم شعر شد سنگيني ها همه شعر شد/ بدي شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمني شعر شد/ همه شعرها خوبي شد/ آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند/ به تو گفتم : " گنجشك كوچك من باش / تا در بهار تو من درختي پر شكوفه شوم."/ و برف آب شد شكوفه رقصيد آفتاب در آمد/ من به خوبي ها نگاه كردم و عوض شدم/ من به خوبي ها نگاه كردم / چرا كه تو خوبي و اين همه اقرارهاست , بزرگترين اقرار هاست / من به اقرارهايم نگاه كردم / سال بد رفت و من زنده شدم / تو لبخند زدي و من برخاستم ./  دلم مي خواهد خوب باشم/ دلم مي خواهد تو باشم و براي همين راست مي گويم/ نگاه كن: با من بمان!/ " (شعر "نگاه كن" از دفتر "هواي تازه")

حاصل اين نگاه , هماني است كه در بند 8 از شعر "شبانه" دفتر درخشان "آيدا : درخت و خنجر و خاطره" چنين بازگو شده است :" اندكي بدي در نهاد تو/ اندكي بدي در نهاد من/ اندكي بدي در نهاد ما...../ و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود مي آيد./ آبريزي كوچك  به هر سراچه - هر چند كه خلوتگاه عشقي باشد -/ شهر را / از براي آنكه به گنداب در نشيند/ كفايت است./"  و اين نهايت اخلاق زدگي اوست. و بي گمان نشاني از يكي از بزرگترين گرفتاريهاي فكري انسان روشنفكر ايراني كه در همه اين سالها گمان مي برده است با نگارش پند نامه هايي از اين دست , مي توان بر مشكلات عظيم روح بشري در عصر حاضر غلبه يافت؛ بي انكه بداند براي مانع شدن از نزول لعنت جاودانه بر تبار انساني, به چيزي بسي بيش از توصيه هاي اخلاقي نياز است .چه اين اتفاق تنها هنگامي متحقق خواهد شد كه وجود وي در نسبتي ديگرگونه با كنه و ريشه هستي قرار بگيرد و ساحت و موقعيت وجودي انسان بالكل و از اساس دچار تحولي حقيقي شود. شاملو البته شاعري دردمند است و شعر او اگر اهميتي داشته باشد، در همين صداقتي است كه در بيان درد انسان فلك زدة قرن بيستم از خود نشان مي دهد. اما دردمندي اين انسان و صداقت او - صداقتي كه در اينجا خود نشانه اي از بيماري است، چه بيماران همه صادقانند- با تشخيص راه بهبود و علاج همراه نخواهد بود. شاملو بر آن است تا حرمت انسانِ تحت ستم و وهن قرن بيستم را پاس دارد، اما نگاه او يك نگاه به غايت خودبنياد و نيست انگار است و از اينجا متوجه نمي شود كه هنگامي كه در پاسداشتِ حرمت دغدغه هاي انساني خويش در اين روزگار وانفسا، دردمندانه مي گويد: "با اين همه از ياد مبر/ كه ما/ - من و تو -/ انسان را/ رعايت كرده ايم/ (خود اگر شاهكار خدا بود يا نبود.)/..." (شعر "نگاه كن") و بدين ترتيب بر آن است تا با تثبيت اصول اومانيستي مورد اعتقاد خود، راهي به رهايي بيابد، چه سخن هولناك و متوهمانه اي بر زبان آورده است. شاملو در اينجا مي خواهد كه اصول اخلاقي و انساني ثابت و خاصي را، به عنوان چهارچوبي مورد قبول براي تمام انسان ها - چه مومنان به خدا و چه كافران بدو - در نظر آورد و اين نهايت خودبنيادي اوست. او چون خودبنياد است قادر به درك اين مفهوم نيست كه تفاوت جايگاه انسان ها در نسبت با كنه هستي تا چه مايه مي تواند در تغيير ماده و صورت زندگي ايشان موثر باشد. بدين ترتيب او در اينجا با بنياد انگاشتن انسان، بي آنكه خود بداند از تلقي به تحليل رفته، مختصرشده و موهوم خود از كنه هستي و خدا - خدايي كه اين انسان حتي قادر به اثبات هستي او نيست، چه برسد به آنكه اثبات خويش را در نسبت با او بيابد- سخن مي گويد و اين مصداق همان سخن نيچه است كه مي گويد خدا بيمار شده است، قادر به اثبات خود بر موجودات نيست و در احتضار و در آستانة مرگ است. آري سخن شاملو مبني بر اينكه بود يا نبود خدا بر وضعيت انساني ما تاثير ندارد درست است، اما كدام خدا؟ همين "خدا"ي بيمار و كوچك شده اي كه بود و نبودش، يا به تعبيري، حضورش براي انساني كه شاملو است، يكي شده است. مرگ خدا - بدين ترتيب - به واقع نشانه اي از بي اثري اين "حضور" است. "اخلاق زدگيِ" شاملو - بدين ترتيب- نتيجة طبيعي و ناگزير همين تلقي نيست انگار اوست. اخلاق زدگي، نشانة حضوري انتزاعي است. و انتزاع اخلاقي شاملو، موجب بروز مجموعه اي از تناقض هاي آشكار و غيرقابل چشم پوشي در جهان نگرش شاملو شده است.

4 - 2 - 10 - شاملو و مساله مرگ

 اگر اصالت يافتن زمان باقي ، مستلزم عطف توجه از موجوديتهاي متكثر به وجودي باشد كه در حكم اصل و ريشه ايشان است , عطف توجه به مرگ ، مرگ انديشي و مرگ آگاهي - لاجرم - گذرگاهي است كه براي عبور از زمان فاني بايد از دل آن عبور كرد . مرگ انديشي حاصل عطف توجه به سرشت فاني انسانها و مرگ آگاهي ، حاصل هيبت زدگي و حيرت زدگي ، روحي متعالي است , آنگاه كه در برابر جلال و جبروت وجود لايزالي كه از درون و برون وي بر وي منكشف مي شود , قرار مي گيرد . هر دوي اين حالات و موقعيات تنها هنگامي براي انسان امكان تحقق مي يابد كه او قادر به درك نسبتي ميان خود و وجود باشد ورنه امكان طرح پرسش از مرگ و لمس حضور همواره آن , هرگز به دست نخواهد آمد و فرد در حالت بي پرسشي از مرگ و به زبان ساده تر در وضعيتي غافلانه نسبت به اين تنها حقيقت زندگاني قرار مي گيرد ; بدين ترتيب عدم طرح پرسش از مرگ را نيز مي توان به عنوان نشانه اي از نشانه هاي حضور نيست انگارانه بشر در عالم قلمداد كرد كه در آن , بشر قادر به لمس وجود و لاجرم , معناي حقيقي فناي خويش نيست و لذا در پرده غفلت تعين موجودي خويش مي زيد و مرگ را نيز چونان "شان سلبي اين موجوديت" ، يعني نوعي "غيبت اين موجوديت" در نظر مي آورد :

"انسان كاملاً بر حسب تصادف به دنيا مي آيد اما مرگش حتمي است و همين مقدر بودن مرگ است كه به زندگاني معني مي دهد... من به خاموشي تقدير جسم او [انساني كه دانسته زيسته و لحظه به لحظه عمرش معني داشته] اشك نمي ريزم. حضورش حرمت آموخت و لاجرم غيابش به اين حركت ابعاد افسانه اي مي بخشد."

"مردن حتي به قدر به دنيا آمدن هم مشكل نيست . ممكن است انسان از طريق سقط جنين به دنيا نيايد ، يا اصلاً نطفه اش بسته نشود ولي وقتي بسته شد و به دنيا آمد ديگر حتي مرگش حتمي است. حالا دو روز بعد تولدش يا حتي با خفه شدن در جريان تولد يا تا صد سالگي زيستن ... اين است كه مرگ يك مسأله قطعي است... من اين را در شعري گفته ام كه اين قلب مي تپد. اين تپش موقعي كه حس مي شود وجود دارد. وقتي تپيد تمام است. در اين تداوم عالم بشريت هر كدام ما به عمري كه مي كنيم يك تپشيم براي تداوم تپيدن بشريت. آن تپش مي ميرد و تمام مي شود [در هرحال ] لزوماً يك بار اين حادثه [تولد] براي انسان اتفاق مي افتد. اگر قرار بود همه اين ميليارد ها و ميليارد ها نطفه پراكني كه هر لحظه در سراسر كره ارض انجام مي گيرد به نتيجه برسد , حالا تعداد ما به جاي پنج ميليارد ، رقمي بود با چند ميليارد صفر در برابرش. پس فقط براي بعضي از ما اين اقبال حيرت آور پيش مي آيد. ما بايد از اين بختياري استفاده كنيم براي آن تداوم..."

در همه اين موارد از تنها چيزي كه صحبت شده است ، اولا، "بود و نبود موجوديتهاي منفرد و مستقل" است - درست چونان بود يا نبود يك درخت يا خانه - و هرگز از طرح پرسش از "شد و شود روح" و نور اين روح كه در نهايت به پرسش از وجود و سنجيدن نسبت مرگ با دامنه آن منتهي مي شود, نشاني ديده نمي شود. انسان، يك "نسبت" است[نسبت با وجود] و بنا بر اين، بايد از او چون يك "حضور" يا "محضر" تعبير نمود و نه يك "موجوديت" صرف آنگونه كه معمولا از درختان و حيوانات و گياهان تلقي مي شود. اين كه شاملو مسالة مرگ و تولد و حضور انساني را در يك "حادثة" حاصل از نطفه پراكني خلاصه ديده است - يعني در حادثه اي كه گويا مشابهش را در تولد و مرگ حيوانات نيز مي بينيم- نتيجة نگاه موجودبين اوست; يعني نگاهي كه از وجودبيني ممتنع است. در اينجا درك از روح وجود ندارد و پرسش از مرگ، پرسش از بود و نبودِ نطفه ها و جنين هاي انساني است. اين پرسش يك پرسش غافلانه و به حجاب رفته است و لذا بيشتر به پرسشي متوهمانه از مرگ مي ماند و در نتيجه, خوف وترسي نيز با خود به همراه ندارد :

"خيام [در قياس با حافظ] تا حدودي به مشي اعتقادي من نزديكتر است ، جزء اين كه من مثل خيام از مرگ نمي ترسم. چون مردن حتي به قدر به دنيا آمدن هم مشكل نيست.... آنچه براي انسان مهم است زندگي كردن است و مفيد بودن.... دل مشغول مرگ بودن در حال زندگي [معنا ندارد.] بابا وقتي مردي خب مردي ديگر!  اصلاً چه مساله اي است كه بايد براي حلش از زندگي اّت مايه بگذاري ؟"

شاملو مي گويد : "هرگز از مرگ نهراسيده ام" ، اما اين , اگر امكان رويارويي حقيقي انسان با مسأله مرگ به وجود آمده باشد , غير ممكن است . انسان تنها موجودي است كه وجود بر او گشوده است و لذا احتمالاً تنها موجودي است كه به مرگ مي انديشد و از مرگ مي ترسد. پس هرگونه ادعا مبني بر عدم واهمه از مرگ , اگر نشانِ علو روح و لمس باقي و رسيدن به مرتبه عين اليقين در نزد عرفا و شهدا نباشد , نشانِ فقدانِ درك از كل و محجوب بودن از وجود و نوعي حيات شبه نيست انگارانه است كه به درجات مختلف ، ممكن است شديد يا ضعيف باشد. حياتي كه شاعر ما با بركشيدنِ حجابِ وظايفِ اين جهاني وانساني - "زندگي كردن و مفيد بودن" - و گردن نهادن به وظايفي كه تعهد ناسوتي بر او تحميل مي كند، سرشت غافلانة آن را به تضاعف مي رساند:

"بدرود! / بدرود! /(چنين مي گويد بامدادِ شاعر:)/ رقصان مي گذرم از آستانه اجبار / شادمانه و شاكر. / از بيرون به درون آمدم / از منظر / به نظاره به ناظر / نه به هيات گياهي نه به هيات پروانه اي نه به هيات سنگي نه به هيات بركه اي / من به هيات "ما" زاده شدم/ به هيات پرشكوه انسان / تا در بهار گياه به تماشاي رنگين كمان پروانه بنشينم / غرور كوه را دريابم و هيبت دريا را بشنوم / تا شريطه خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خويش معنا دهم / كه كارستاني ازين دست / از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار / بيرون است./ انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود : ... انسان دشواري وظيفه است."                                                                              ("در آستانه" از دفتر "در آستانه")

٭ اين متن، خلاصة بخشي از رساله ي كارشناسي ارشد نگارنده در دانشگاه شيراز است با عنوان: "بررسي وجوه و جنبه هاي نيست انگاري در شعر معاصر فارسي، با بررسي آثار نيما يوشيج، احمد شاملو، نصرت رحماني، مهدي اخوان ثالث و فروغ فرخ زاد.

نظرات

فقط اعضا می توانند نظر بدهند.
لطفا عضو شوید.

Powered by AkoComment 2.0 !
Developed By Mambolearn.Com

Top Of Page
استفاده از مطالب این وب سایت تنها با ذکر منبع امکان پذیر می باشد

Design By Sepand Web Design