|
چند روایت معتبر درباب موجودی به نام سایت جایزه ی ادبی |
|
|
|
دکتر سید فرشید سادات شریفی

1- به پایمردی خانم نجفیان آقایی به من زنگ می زند به نام محسن سراجی؛ اولین صحبت حدود یک ساعت طول می کشد و احساس می کنیم می توانیم با هم کار کنیم اما من هنوز به خودم مطمئن نیستم!
2. تابستان است، یکی دو مطلب اول را که بهِ شان می دهم، هم راضی اند و هم ناراضی! از طول و عمق مطالب ترسانند و مودبانه انتقاد می کنند که نکند مخاطبِ غیر آکادمیک را خسته کند!
3. طولی نکشیده که ما و مطالبمان آمده ایم اما تعداد بازدید ها از صد هزار گذشته و برخوردها هم جدی است و منتقدانه و مثبت. و این یعنی جدی گرفته شده ایم.
4. کم کم ترس ترسندگان می ریزد؛ چون مخاطبان مهربان و شکیبای، ما آن مطالب آکادمیک را جدی گرفته اند و لطف نقد کردنشان را هم از ما دریغ نمی دارند و این یعنی: به قول دوست شاعر «روایتی است که مهتاب می دمد اینجا!»
5. سایت های مختلفی هم پیدا شده اند که ما را می لینکانند یا... (اولی یعنی به مطالب ما لینک می دهند و دومی یعنی مطالب ما را...!؛ خودتان تاویل کنید!) و این با (احتساب مهتابِ شماره ی قبلی) می شود: نورِ علی نور!
6. یک چیزی در ذهنم وول وول می خورد که: از داوری ها هم بگو! اما یکی دیگر کنارش نعره می زند: لعنت و دو صد لعنت به دهانی که بی موقع باز شود!
7. حالا هم همه چیز نو دارد می شود ولی چشمان من چپ شده است! از بس چشمِ راستی گذشته را مرور می کند و چپی آینده را خیال می بافد!
8. این دیوانه ی چشم چپ شده وظیفه ی خود می داند از همه ی افراد زیر تشکر مندی خود را پنهان نکند که هیچ، اعلام هم بکند: اول: اعضای سایت (گردانندگان و سرورانی که به ما با دادن مطلب افتخار همکاری دادند)؛ دوم: اعضای سایت (خوانندگان)؛ سوم: اعضای سایت در قسمت «کار آفرینی» که مدام نگران ما و انواع «ول بودگی» هامان (اعم از ولگردی، ولخندی- خنده ی بیش از حد-، ول خرجی و - خدا به دور- ولنگاری) بودند و با کنترل محسوس و نا محسوس انواع اشتغالات را برای مسئول اصلی سایت - یا همان سراجی الادبا- ایجاد کردند.
9. حالا که همه مان یک خانواده شده ایم، امیدوارم کمک شما درراستای انواع انتشارات، انتقادات، استشارات، اشتغلات و مانند آن در حق ما و سایت مان مستدام باشد و نوروزِ 88، روز ما، شما و سایت را هم نو و دیگر کند. تنهامان نگذارید تا چیزی شویم در شأنِ شما و لایق مهرتان.
10. این هم یک شعر با زیر نویسِ «بدون شرح» از «اوستادِ اوستادانِ زمانه» دکتر شفیعی کدکنی که ان شاءالله تعالی حال و فال و سال و ماه و روزایشان هم پیوسته بهاری باشد:
شاخ گوزن خسته شد از سختنایِ سنگ يك چند ماند خامش و پيوست با درنگ، وانگاه بار ديگر غريد با غرنگ: كای صخره! پيش پويش پاينده حيات ناچار از شكستی در اين گريز و جنگ!
|