جستجو | درباره ما | ارتباط با ما
English
صفحه اصلی
آستانه
بهاریه
تصویر خیال
نقد و نظر
باز هم نوشتن
از چیزهای دیگر
کتابخانه
پیوندها
یک قرن از زندگی الکساندر سولژنیتسین ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
خالد رسول پور

Image

شاه‌کار سولژنیتسین به نام "بخش سرطان" ( تا جایی‌که یادم است، ترجمه‌ای که من پانزده سال پیش خواندم، از سعدالله علیزاده بود)، رمانی است دقیق و مفصل به سبک تولستوی. رئالیسم ناب روسی. رمانی زیبا و البته خسته‌کننده‌. امّا سولژنیتسین، بی‌گمان، داستایفسکی ثانی ادبیات روس بود: فردگرا، مذهبی، اسلاوگرا، دیوانه، و البته مرتجع. و باز البته: یک غول، هرچند نه به بزرگی داستایفسکی.

شکی ندارم که با وجود سیاسی‌بودن جایزه‌ی نوبلی که در سال 1970 به سولژنیتسین دادند، او از بیش‌تر کسانی که این جایزه‌ را گرفته‌اند، یکی‌دوتا سر و گردن بالاتر است. خواندن "مجمع‌الجزایر گولاگ" ( با ترجمه‌ی زیبای عبدالله توکل)، تجربه‌ای بی‌نظیر است. سولژنیتسین، خسته‌گی‌ناپذیر و پرکار، دقیق و بلند‌حافظه، عظیم و باشکوه، به سرزمین ِ هیولاوارش می‌ماند: سرزمین پتر کبیر و ایوان مخوف، لنین و استالین، سیبری و ولگا.

سولژنیتسین ِ کمونیست ِ افسر ِ شوروی، تنها به خاطر یکی‌دوتا اشاره‌ی انتقادی به استالین در نامه‌ی‌ دوستانه‌ی لورفته‌ای، محکوم به هشت سال تبعید به اردوگاه کار اجباری گردید: همان‌طور که صد سال پیش از او، داستایفسکی جوان با اتهامی مشابه از پای چوبه‌ی دار به اردوگاهی مشابه رفته‌بود. گویا اردوگاه‌های کار اجباری تزار و استالین، تاثیرات مشابهی بر داستایفسکی و سولژنیتسین گذاشته‌بودند: هر دو به سوی عیسی مسیح بازگشتند؛ البته مسیح ِ روسی ِ آخرالزمانی. و نیز هر دو با نوشتن رمانی درباره‌ی همین تبعیدگاه‌ها مشهور شدند: داستایفسکی "خاطرات خانه‌ی مرده‌گان" را نوشت و گویا تزار را به گریه ‌انداخت؛ و سولژنیتسین رمان "یک روز از زندگی ایوان دنیسیویچ" را با حمایت شخص تزار جدید (خروشچف) منتشر کرد.

هرچند که سی‌وپنج سال بعد از مرگ داستایفسکی، بلشویک‌ها تمام رویاهای او را به خون کشیدند؛ اما خلف راستین داستایفسکی، الکساندر سولژنیتسین، توانست شاهد فروریزی ِ نظام برساخته‌ی بلشویک‌ها باشد. و سولژنیتسین پیر ضد کمونیست، آن‌قدر رمان‌نویس و هنرمند بود که با وجود استقبال گرم و دیدار  یلتسین و پوتین با او، نظام جدید دلالان وابسته‌ی سرمایه‌ی کشورش را محکوم کند و فرسنگ‌ها دور از دموکراسی‌اش بداند و بنامد. همان‌طور که در اوج شهرت‌اش در جهان غرب، آن نظام را نیز غیر انسانی دانسته بود. یک روس ناب، همواره چشم به آخرالزمان دوخته‌است.

الکساندر سولژنیتسین، شاید آخرین غول‌ ادبیات کلاسیک روس بود. بسیار زیست. بسیار زجر کشید. بسیار پیش‌بینی کرد. بسیار نوشت. و بی‌گمان، چون هر روس ناب ِ بزرگی، مردم و سرزمین بزرگش‌ را بسیار خوب شناخت. و شاید، همان‌طور که ایوان مخوف و داستایفسکی و لنین و استالین و سایر "جن‌زده‌گان" می‌دانستند، سولژنیتسین نیز می‌دانست که روسیه‌ی بزرگ، با همه‌ی عظمت و شکوه‌اش، هیچ گاه جز ویرانی و تباهی، ارمغانی برای خود و جهان‌ نداشته‌است.

رمان "یک روز از زندگی ایوان دنیسیویچ" که رضا فرخفال با نام "یک روز ایوان دنیسیویچ" ترجمه کرده، چنین زیبا پایان می‌گیرد:
" سه هزار و ششصد و پنجاه و سه روز دیگر را هم باید در زندان می گذراند، مثل امروز، از سفیده‌ی صبح تا تاریکی شب. آن سه روز اضافی با احتساب ِ سال‌های کبیسه بود..."

Top Of Page
استفاده از مطالب این وب سایت تنها با ذکر منبع امکان پذیر می باشد

Design By Sokhan Web Design