فاطمه محسن زاده

حقیقت راجع به سانچوپانسا
سانچو پانسا ، بی آن که بلافد ، در طی سالها موفق شد که به یاری خوراندن داستانهای فراوان شوالیه ها و ماجراجویان به خودش غروبگاهان و شامگاهان ، اهریمنش را که بعداً آن را دن کیشوت نامید ، ازخود واگرداند . این اهریمن بی درنگ پس از آن پی دیوانه وارترین دلاوریها را گرفت که به سبب نبودن هدفی مقدّرکه می بایست خود سانچو پانسا می بوده باشد ، به کسی آسیب نمی رساند .سانچو پانسا ، رها شده ، فیلسوفانه دن کیشوت را در جهادهایش دنبال می کرد ، شاید از روی مسؤولیت وتاآخر عمرش تفریح بزرگ و آموزنده ای برای خود فراهم کرد.
پرومتئوس
چهار افسانه درمورد پرومتئوس هست :
افسانه ی یکم می گوید که پرومتئوس چون رازایزدان را برای انسانها گشود ، ایزدان اورا بر صخره ای در قفقاز بستند و عقابهایی را فرستادند تا جگرش رابخورند واین جگر همواره نو می گردید.
افسانه ی دوم می گوید که پرومتئوس ، انگیخته به درد ِ پدید آمده ازمنقارهای درّان ، چنان به ژرفی خودش را درصخره فشرد که سرانجام با آن یکی گشت.
افسانه ی سوم می گوید که خیانتش درطی هزاران سال فراموش شد : ایزدان و عقابها و خودش فراموشش کردند.
افسانه چهارم می گوید که همه کس ازآن شکنجه ی بی معنا خسته شدند . ایزدان خسته شدند ، عقابها خسته شدند ، زخم با خستگی جوش خورد.
مانند توده ی توضیح ناپذیر ِ صخره . افسانه کوشید توضیح ناپذیر را توضیح بدهد.ازآنجا که افسانه از زیر لایه ای از حقیقت می آمد ، می بایست به نوبه ی خود به توضیح ناپذیر بینجامد. 2
-----------------------------------------------
1.اعلم ، امیرجلال الدّین : مجموعه داستانها ( فرانتس کافکا ) ، تهران ، چاپ چهارم ، 1386 ، ص504. 2. همان ، ص ص 506-507.
|