جستجو | درباره ما | ارتباط با ما
English
صفحه اصلی
آستانه
بهاریه
تصویر خیال
نقد و نظر
باز هم نوشتن
از چیزهای دیگر
کتابخانه
پیوندها
برای بهار، برای جایزه ادبی، برای دبیر و برای سایر امور.. ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
آراز بارسقیان

Image

برای بهار گفته اند فصل شکفتن است و همگی می دانیم که حرف بی راهی نیست. پا فراتر می گذاریم؛ بهار حقیقت شکفتن است. نهایت شکفتن است و مردمانی که من تعداد زیادشان را می شناسم آن را قرنهاست مبدا سال نویشان قرار داده اند. من هم آن را می شناسم، گویی که همیشه ابتدای زمستان برایم معنای دیگری داشته است، ولی مزة نوروز چیزی است که فکر نمی کنم هیچ کس فراموشش کند، گویی که چند سالی است (چند سال شد؟)


دیگر آن مزه و آن بو و آن هوا و آن آسمان آبی جایش را (حداقل برای من) با روزمرگی و متفاوت نبودن، درست مثل سال نوی زمستانی (زمستان که زمانی برایم به همان طراوات بهار بود)، عوض کرده است، وقتی خوشی از دست می رود، باز از دست می رود و می رود و می رود و جایگزینها سخت به دست می آیند. پس با کلیشه شروع می کنم؛ شما جای کلیشه بخوانید دعای سر سال...اما نه، کمی صبر...

برای جایزه ادبی گفته اند جایزه ای است مستقل که می خواهد متفاوت باشد، تا امروز که در جریانش هستم، می دانم تمام تلاشش این بوده است و گمان هم نمی کنم کسی بتواند و بخواهد و یا قرار باشد مسیرش را عوض کند، مگر خودش، که آن وقت تغییر مسلماً برای تعالی است و نه انحراف از مسیر... برای جایزه ادبی می گویم که نه ــ برای هر جایزه ادبی ای می گویم که اسمش یک حس به همراه می آورد، بله ‌ابتدا به ساکن یک حس است ــ همه چیز حس است؛ یک بار حسی است که از گوش ما به مغزمان نفوذ و اعصابمان را تحریک می کند؛ یا خوشایند است یا نیست...یا دلچسپ است یا نیست؛ هر چند که دلچسپی یا دلنچسبی اش باعث نمی شود که داستانی به آن جایزه نرسد، چون به قدری تقاضا برای ارائه بالاست که حس را در لایه زیرین رفتار نگاه می دارد، اما هر وقت کارها پیش رفت و غبارها زدوده شدند، آن وقت است که یک هفته مانده به جشنواره فقط نام و حس آن است که برای آدم باقی می ماند و نکته انحرافی داستان این است که بالا رفته ها حسشان مثبت و بالا نرفته ها حسشان منفی است و می دانم و می دایند و می دانند مسابقه ای که در آن توان فیزیکی حرف اول را نزند و همه چیز به فکر مرتبت باشد، تلخی اش دو چندان است، چون کسی ندیده است چقدر زحمت کشیده شده است و همه چیز به نوشته نهایی خلاصه می شود و همین موضوع نمی گذارد طنین نام جایزه دل و جانمان را پر کند...

پس برای دبیر جشنواره می ماند دنیایی دلواپسی و تمام تلاش او جمع کردن همه است (هر کسی که بشود به متنش نام «نوشته» داد؛ هر چند ضعیف) به زیر یک سقف است و این سقف دنیای ذهنی دبیری است که خودش مسئولیت همه چیز را به عهده می گیرد و مسلماً دلزدگی به همراه دارد این مسئولیت (و می دانیم شیرین ترین لحظه کار همان دلزدگی است!) و دلزدگی با شیرین کامی لحظه ای که آن دنیای ذهنی به حقیقت، هر چقدر هم غیر ایده آل، نزدیک شده است جایش را عوض می کند و آن روز است که خستگی از تن خارج می شود و می ماند سایر امور...

که برای سایر امور، ماده و بند و تبصره وجود دارد. (نمی دانم می گوید قواعد یا قانون یا نظم؟) آن ماده و بند و تبصره ای که می گوید هر انرژی ای که رها می شود به اصل خودش بر می گردد ــ دیر زود ولی بی سوخت و سوز... و من مدتهاست این حرف (بخوانید ماده و بند و تبصره) را برای خودم به چند جمله خلاصه کرده ام؛ ‌هر روشنایی، مهم نیست با چه کیفیتی، جهان را یک قدم به روشن بینی بشری نزدیک می کند... و دبیر ما، نه او، بلکه هر کسی که سزاوار نام «دبیر» است، می داند که دو هزار نور کوچکی را بر افروخته است، دو هزار انرژی در آسمان جاری ساخته است و اگر روزی تمام آنها خاموش شوند، باز آن انرژی می ماند که بر اساس ماده و بند و تبصره بر می گردد به اصل خویش و همین اندازه کافی است تا خودتان با تخیلتان سایر امور را با همین دو هزار انرژی کوچک کنار هم قرار دهید و نتیجه اش را تقریب زنید...

پس برای دعای بهار (نخوانید کلیشه) چه فراتر از اینکه بگویم هر سال باشد تا دو هزار (بخوانید هر مقدار) روشنایی کوچک، بهار ما را شکوفا تر از قبل کند تا ایمانمان را به گفته عزیز بزرگی که می گفت «در منتهای ذهن هر انسانی، یک شمع کوچک سوزان وجود دارد» محکم و محکم تر کنیم...

عیدتان مبارک
Top Of Page
استفاده از مطالب این وب سایت تنها با ذکر منبع امکان پذیر می باشد

Design By Sokhan Web Design