جستجو | درباره ما | ارتباط با ما
English
صفحه اصلی
آستانه
بهاریه
تصویر خیال
نقد و نظر
باز هم نوشتن
از چیزهای دیگر
کتابخانه
پیوندها
نرم نرمک می رسد اینک بهار... ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
آزاده ی نجفیان

Image

از بهار و هوای بهاری نوشتن برای من سخت است چرا که بهار مدتهاست به شهرم،شیراز، آمده و همه چیز را تغییر داده است. هر چند همیشه شعر دکتر صورتگر که :«نازم هوای فارس که از اعتدال آن/بادام بن شکوفه مه بهمن آورد...» درست بوده و هست اما امسال ما جز چند روز محدود، اصلا هوای زمستانی و حتی باران هم نداشتیم!

 به همین خاطر درخت ها تقریبا از  اول اسفند  بیدار شده اند و خیلی هایشان چند هفته است که شکوفه ی مفصلی هم داده اند. گل ها هم که منتظر اشاره ی باغبان ها نمانده اند و از همه جا سرک کشیده اند. اینجا بهار نرم نرمک و یواشکی مدتهاست که رسیده و ما را احاطه کرده است.
در شیراز گلی داریم که من جای دیگر ندیده ام. ما به آن « آبشار  طلا»(با سکون روی «ر» بخوانید)  می گوییم! این گل رونده در اکثر خانه های حیاط دار شیراز دیده می شود که از دیوار حیاط به سمت کوچه سرازیر شده و با گل های پربرگ و کوچک و طلایی خود زیباترین آبشار خانگی دنیا را برای رهگذران به نمایش می گذارد. عمر آبشار طلا حداکثر 15 روز است. آبشار طلا خود بهار است: آهسته اما سریع! می آید و شتابزده می رود. اگر اهل ذوق و پیاده روی باشید در روزهای اول بهاری در کوچه ی باریکی که تمام سال هر روز از آن گذشته اید و آن را معمولی یافته اید ده ها آبشار طلای سرازیر شده از دیوارها را می بینید که زیر برق خیره کننده ی آفتاب با تمام وجود از شما دلبری می کنند. بهار شیراز برای خیلی ها با بهار نارنج معنی دارد اما برای من بهار شیراز یعنی تلالو آبشار طلاهایی که سر زده از پشت دیوارها برایم دست تکان می دهند و صدای خنده های شیطنت آمیزشان زیر نم نم گاه گاهی باران بهاری دیوانه ام می کند، دیوانه!
تابستان گرم پارسال با شاعر جوانی آشنا شدم که به نظر اهل ذوق و مطالعه می آمد و آگاهانه می خواند و می نوشت. به رسم همیشگی و از روی عادت خوبی که رشته ی تحصیلی ام تحمیل کرده هر از چندی بر شعرهایش یادداشتی یا شعر و متنی می نوشتم تا اینکه این آشنایی کم کم به همکاری بدل شد. محسن سراجی با طرح ها و آروزهای بزرگش مثل آبشار طلاهای شیرازی یک دفعه پیدا شد!!! ما یک گروه عجیب را با آدم های مختلف تشکیل دادیم و شروع کردیم. حلقه ی ارتباط تمام این آدم ها محسن سراجی بود و وجه اشتراکشان برداشتن یک قدم درست به سمت جلو در عرصه ی ادبیات فارسی! یکدفعه به خودم و آمدم و دیدم دارم در کمال شگفتی و هماهنگی با کسانی کار می کنم که جز اسمشان هیچ چیز از آنها نمی دانم کما اینکه بعضی از بچه ها بعد ها کم کم به دوستان صمیمی و نزدیکم تبدیل شدند. حس همکاری هدفمند با گروهی که در ظاهر نمی شناسیشان اما همان طور که تو به آنها احترام می گذاری آنها هم برای تو ارزش قائلند ، اسراآمیز، جادویی و غافلگیر کننده بود!مثل کشف ناگهانی یک کوچه ی پر از آبشار طلا زیر نم نم باران بهاری وقتی که از خستگی بی هدف شیراز عزیز را قدم می زنی! ما(چه کلمه ی پر قدرت و قشنگی،نه؟!) روزهای سخت و پرکاری را پشت سر گذاشتیم: نوشتن برای سایت و تبلیغ و  معرفی آن، مشورت برای حک و اصلاح سایت، شور برای معرفی داوران، نحوه ی جمع آوری آثار، شیوه ی داوری و... اما همه ی این تلاش های بی وقفه ی دوستان که من به عنوان ،فکر کنم، کوچکترین عضو ثابت گروه تنها از بخش اندکی از آن مطلع بودم برایم لذتی بی پایان داشت: لذت داشتن بی شمار دوست آشنا و ناآشنا! لذت خوانده شدن، نقد شدن، همکاری با کسانی که اهداف و آرزوهای مشترکی با تو دارند و دوست شدن با تک تک خوانندگانی که اتفاقی یا هدفمند نوشته هایم را خواندند و می خوانند!من با همکاری با سایت جایزه ی ادبی ایران به تعداد خوانندگانم دوست پیدا کردم و هیچ لذتی در دنیا برایم بالاتر از این نبوده و نیست!
دوستان عزیزم در سایت جایزه ی ادبی ایران! آشنایی با شما باعث افتخار و سربلندی من است. هر جای این کره ی خاکی هستید دست های توانمندتان را می فشارم و به احترامتان کلاه از سر بر می دارم. دوستیمان پاینده!
دوستان خواننده ی عزیزم! ممنون که خواندید و صبورانه تحمل کردید. آشنایی با تک تک شمای ناشناس افتخار بزرگی ست! سال نوی شما مبارک!
صدای خنده ی شیطنت آمیز آبشار طلاها شنیده می شود! سال نو مبارک!

یادداشت های بازدیدکنندگان
لطفا برای نظر دادن در سایت عضو یا وارد شوید

Top Of Page
استفاده از مطالب این وب سایت تنها با ذکر منبع امکان پذیر می باشد

Design By Sokhan Web Design