کامیار عابدی

شورای سردبیری سایت جایزه ی ادبی ایران ضمن تشکر ویژه از جناب آقای کامیار عابدی که برای برای اولین بار شعر منتشر نشده ای از خودشان را برای ما ارسال نمودند ، آرزوی سلامتی و سفری خوب برای ایشان می نمایند . امیدواریم در سالهای نزدیک شاهد بازگشت ایشان به سرزمینمان ایران باشیم .
اي تابستان من !
اي تابستان من ! زمزمه هايم از تو آغاز شد تبرك حضورت مرا درنورديد تب جسم در اصوات ذهن ادا شد و من ، بي پروا گام مي نهادم كلمه ها ، دريغ را به كناري مي افكندند و در رگ هايم شعر جاري مي شد به جست و جوي نوشدارو ، مسافري گمنام بودم دست در دست سپيد تو
□
ناگاه ، پنداري به ديوارهاي كورِ فردا گشوده شد از زمان بازمانده بودم از حسادت ديوان و شرم ِ غوكان ، دليل را از كف مي دادم آغاز را به ياد نمي آورم در حلقه هاي بركه اي بي موج به خيرگي مي پيوستم به شب هاي اضطراب ِ خويش فروافكنده مي شدم من ، تو مي شدم و در چيرگي رازهايي كه سيطره ي زمان را برنمي تابيد لبخندهايت را به انتظارم ره مي برد از چشمان تو بود كه دوست داشتن آغاز شد و در ارتعاش حلقه ي بازوانم ادامه مي يافت ادامه مي يافتيم و مي رفتيم ومي رفتيم و از گونه هايت بيم مي باريد و من ، خيره به گام هايم در تو چاره مي شدم تو نور كلمه هايم ، سپيدي لحظه هايم مي شدي و من در عطر جان تو ، غريق دل گشته اي بيش نبودم ه خويش مي گفتم : جامي از آن عشق ِ دل خواسته بركت ِ روزهايم شده است چه دل نوازانه از آن زلال ِ عميق مي نوشم و عمق زلاليش را تاب مي آورم
□
دل ، سنگين بود و تاريكي ، سنگيني اضطراب را به گريه ي ترديدهايم مي كشاند كدر مي شدم به اشك آغشته مي شدم و نجوا سر مي دادم : صاف در ناصافي هاي غبار انگيز ، چگونه و كي ؟ رها در بندهاي پر خدشه ، چگونه و كي ؟ من از تو بودم ، و آن گاه بي تو ؟ حباب نفس هايت ، نيمه شب در گوشم به پژواك بود و آن گاه بي تو ؟ تقدس چشم رازهاي جوان تو ، در حوالي پوست تبدار من و آن گاه بي تو ؟ آلوده ي زيبايي هاي جانت بودم و سرنوشتي زيباتر و تلخ تر از اين نبود تا نثارم شود فردايي كه در لبخند كودك روح ، همه فتنه بود و وهم به شادي هايش اعتنايي نمي شد كرد به موج هايش دل نمي توانستم بست من ، خيره در تلاطم ، لبريز نماندن بودم و مي رفتم به گهواره ي لحظه ها دست مي سودم و تكرار نامت را آغاز آغازها مي كردم آن سكون پر هجا را به عشق مي آزمودم و در نيمه شب ها با نيكي جانت درمي اميختم در زلالي روحت ره مي يافتم حضورت را به كردار آينه معنا مي كردم جرعه جرعه تو را مي نوشيدم و در كشدارترين تبسم وقت ، به شب هاي خاموشت مي خزيدم چون شعله اي برافروخته در معبدي از حضور پاك اهورايي با پنجره هاي رو به مشرق جاودانگي و بانويي آرميده در كنار تابلوهايي از واحه هاي غمگين دور كتاب هايي در ميانه ي تو و من همهمه هايي با تو تويي بي همه مني بي من به آزار تو مي كوشيدند و من در تف بي انتهاي زمان تافته مي شدم و يله در خيال تو دم برنمي آوردم فراغتي از عشق را به سبكبالي مي جستم و فراتر مي شدم تو به قاب معنا مي نهادي و من كفش هاي سادگي ام را با لبخندهاي تو چالاك مي كردم آن گاه در دوزخ ترديد كلام ، كز مي كردم مچاله مي شدم و تربت جان را به درگاه سُكر تو مي سودم و عشق چه بود جز آتشي بر خاكستر تنهايي ام و عشق چه بود جز هيمه اي چرخان در ظلمات ناديدني هايم و من ، بي بهانه واپس را مي نگريستم و حيران و بي اميد به فرجامي موهوم دل مي بستم من ، تو من ، بي تو تو ، بي تو از تو مي گذشتم و به تو بازمي گشتم از تو مي گذشتم و در تو مي غنودم در تو مي غنودم و ديگر به ياد نمي آوردم اين تقدير تلخ را در كجاي لب هايت جاي مي دادم تو كه راز آتش را در بركه ي وجودم مي جستي تو كه شعله ي كشيده ي عشق را به اسرار هولناك جان درمي آميختي و مي بافتي اما سخت اما تبدار اما عاشق آيا تو گوشه هايي از مرا به يغما برده بودي يا گوشه هايي از جان به لب آمده ي من شده بودي ؟ آيا من گوشه هايي از تو را به سرگرداني خود پيوسته بودم يا گوشه هايي از جان بلا كشيده ي تو شده بودم ؟ من از تو بودم يا تو از آن من شده بودي ؟ □ در رهايي تصوير هاي غريب ، جسم را به ياري مي خواندم اما تنها ، مسافري مي شدم كه در زير گام تناقض هايم له مي شدم و من ، بي اعتنا ، به كوهه ي اضطراب ها پشت مي كردم جان را به جسم فرو مي گذاشتم ، اما تا كجا ، اما تا چند ؟ پرتوهايي تاريك را به نيمه ي ديگرم مي بخشيدم ، اما تا كجا ؟اما تا چند ؟ و ريشخند هولناك زمان را با چشم هايي خسته ، به تازگي صبح مي كشاندم ، اما تا كي ؟ اما تا چند ؟ دل سپرده اي ناچيز بودم كه خود را به فردا مي سپردم درمانده اي تنها بودم كه بار روزگار را به دوش مي كشيدم رسواي روح خويش بودم و از خويش پنهان مي شدم : شكسته ي پرواي عشق در تالابي از پروانه ها ي معطر گششته ي اميد و پيوسته ي گريه بر سايباني از دست ها به دره اي گم شده گام مي نهادم نمي هراسيدم بار گناه عشق را بر دوش مي كشيدم بار دوگانه ي اضطراب را بر پشت خميده ام حس مي كردم در خود نبودم گريه بودم هيچ بودم در تلافي عادت ، غفلت را نهايي ترين و نهاني ترين ِ آزمون خويش مي يافتم و از خيزاب هاي ابدي مي گذشتم كلمه را از تو مي بافتم كلمه را با تو ادا مي كردم در هُرم دست هايت ، شعر مي شدم و جسارت ديدارت ، ردايي از خاكستر بر تنم مي كرد به فراسو مي رفتم در تصعيد خيابان هايي كه به دوستت دارم ، مي رسيد در امواج صداهايي كه با ترنم بوسه ها مي آميخت و در كلمه هايي كه از تلاقي چشم ها پنهان مي شد عاشق ؟ نبودم شاعر ؟ نبودم تنها انبوهه ي عشق را در كوله بار خويش جاي مي دادم خود، عشق بودم و شعر بودم و اين گونه ، دست فرسود/ي روزگار بودم □ اي تقدير پرشكوه ! در تبرك حضورت مي شكفم در زمزمه ي لب هايت قد مي كشم در جاودانگي چشمانت آفتاب مي شوم و در كمين لطافت تو مي ميرم اي تابستان من ، مرا برگير مرا جاودانه ، در برگير ! تابستان 1378 |