|
اینجا از زمستان خبری نیست |
|
|
|
مهدی ربی  می دانی رفیق! اینجایی که من هستم زمستانش بهار است و بهارش ،تابستان و تابستانش ،تابستان و پاییزش هم تابستان . پس من اگر تمام سال را اینجا بمانم دوفصل را بیشتر نمی بینم ،سه تابستان و یک بهار . گاهی یکی از تابستان ها کمی خودش را بزک می کند تا شبیه بهار شود و آن دیگری خودش را به بی حالی می زند تا شباهت اندکی به پاییز بگیرد. دیگردستشان برای من رو شده است و اما از زمستان خبری نیست و اینجاست که وقتی تو پا به پا می کنی و دلت لک زده برای دیدن بهار و شکوفه های زرد آلو و گیلاس.
من می میرم برای دیدن ابرهای تیره و پربارو بارش های منظم و بی انتها و مدام به یاد گندم ها و ذرت ها و بوته های گوجه فرنگی هستم که تشنه اند. خب ،چه می شود کرد هر کس آنچه ندارد را می خواهد و من در روزهای آخر اسفند دلم باران می خواهد . بارانهای زمستانی . اما تو هم مرا فراموش نکن . شکوفه هایت را برایم نگه دار و گیلاسها و زرد آلوهایت را برایم بفرست و گوجه سبزها را یادت نرود . من هم گندمهای سبز را برایت شانه می کنم تا بلند و طلایی شوند . خرما ها را مثل هرسال برایت گرم نگه می دارم تا خوب برسند و گوجه فرنگی های سرخ و خپل را فراموش نمی کنم و خوب خوب می دانم تنها چیزی که از پس گذر این فصل های کم و بیش یکسان برایمان می ماند دوستی من و توست . منتظرت می مانم .
|