جستجو | درباره ما | ارتباط با ما
English
صفحه اصلی
آستانه
بهاریه
تصویر خیال
نقد و نظر
باز هم نوشتن
از چیزهای دیگر
کتابخانه
پیوندها
بهار اين طور شروع مي‌شد ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
شاپور جورکش

Image

حياط خانه ي قديمي ‌هميشه يك جور بود‌. يك حوض لجن گرفته و درخت‌هاي خاموش نارنج‌. دور تا دور خانه پستوها و زيرزمين‌ها بودند و آشپزخانه سياه و دود زده كه لانه ي مارها بود‌. بالاخانه هم جاي پيرزن صاحب خانه كه چاق بود و نفس تنگي داشت و وقتي راه مي‌رفت مثل مار هيس هيس مي‌كرد‌.گوشش سنگين بود‌. به خاطر همين‌، موقع حرف زدن داد مي‌كشيد‌. صدايش را تا هفت خانه آنطرف تر مي‌شنيدند و هميشه ي خدا صداي داد و فريادش توي گوشمان بود‌. اما بهار كه مي‌رسيد انگار همه چيز عوض مي‌شد‌.

تابستانها‌، صاحب خانه توي پنج دري اتاقش مي‌نشست و حياط را مي‌پاييد كه ببيند كي مي‌آيد و كي مي‌رود‌. خانه ي قديمي‌پر از همسايه بود‌. با بچه‌هاي قد و نيم قد كه توي پستوها ي  نم گرفته ي خانه مي‌لوليدند‌. همديگر را كتك مي‌زدند‌. آب دماغشان را بالا مي‌كشيدند و بزرگ مي‌شدند‌. بعد از ظهرها پيرزن صاحب خانه  ما را صدا مي‌كرد‌. بادبزن كهنه اي به دست مان مي‌داد كه بادش بزنيم تا خواب برود‌. اين طور مي‌فهميديم كه چله ي تابستان رسيده‌. فصل‌هاي ديگر مجبور نبوديم او را باد بزنيم‌.

                                    * * *
پاييز هميشه با دعوا شروع مي‌شد‌. كلاغ‌ها روي پشت بام مي‌نشستند و قار قار مي‌كردند‌. مادر مي‌گفت وقتي كلاغ‌ها توي خانه اي قار قار كنند دعوا مي‌شود‌. مثل وقتي كه پسر صاحب خانه مي‌آمد و با همسايه‌ها سر اجاره خانه دعوا مي‌كرد‌. يك بار هم آمد و به پدر بد و بيراه گفت‌. جلوي چشم مادر و بچه‌ها به او فحش بد داد‌. پدر از خجالت سياه شد‌. داد زد و بعد به بهانه ي اينكه براي او پاسبان بياورد گذاشت از خانه رفت بيرون‌. ماه اول پاييز هميشه دعوا بود‌. بچه‌ها قلم و دفتر مي‌خواستند و اجاره خانه عقب مي‌افتاد.

                                 * * *
زمستانها حياط خانه ساكت بود‌. پيرزن صاحب خانه چراغ نفتي اش را روشن مي‌كرد‌. پنج در اتاقش را مي‌بست و مي‌نشست‌. فقط گاهي از تنهايي گريه مي‌كرد و براي خودش شعر مي‌خواند‌. از مدرسه كه بر مي‌گشتيم توي زيرزمين زير لحاف مي‌نشستيم و مشق مي‌نوشتيم‌. اگر چراغ نفتي روشن مي‌كرديم‌. گچ‌هاي نم گرفته ي ديوار تكه تكه مي‌شد و مي‌ريخت پايين‌. بعد صاحب خانه با مادر دعوا مي‌كرد.
 
                                  * * *
در بهار همه چيز عوض مي‌شد‌.
پدر مي‌گفت‌: نداريم‌. عيد كدام است‌. همه ي روزهاي خدا يكي است‌. نداريم‌.
مادر مي‌گفت‌: بچه كه « نداريم » نمي‌فهمد‌. دلش به همين دو لنگه جوراب نو خوش مي‌شود‌. ميان بچه‌هاي ديگر ذوق مي‌كنند.
و ما مي‌فهميديم كه نوروز نزديك است‌.
 مادر و همسايه‌ها آب حوض را عوض مي‌كردند‌. حياط را جارو مي‌زدند‌.
گنجشك‌ها توي درخت‌هاي نارنج جيك جيك مي‌كردند‌. پيرزن صاحب خانه مادر را وادار مي‌كرد كه او را به حمام ببرد‌. اتاقش را مرتب مي‌كرد‌.
تخم مرغ‌هاي سفره ي عيد را رنگ مي‌زد‌. سفره ي هفت سين را مي‌چيد و ما خوشحال بوديم‌.

                                  * * *
روز اول عيد پيرزن صاحب خانه مهربان مي‌شد‌. ما مي‌توانستيم توي حياط بازي كنيم‌. مي‌توانستيم صورتمان را با آب لوله بشوئيم‌. چونكه روز اول عيد بود و پيرزن صاحب خانه ديگر از آن بالا داد نمي‌زد:
_ « آهاي شير آب را ببنديد.»
_ « چقدر مستراح مي‌رويد‌.»‌  
صاحب خانه سالي يك بار مهربان مي‌شد. بهار اين طور شروع مي‌شد‌.

                                  * * *
صبح عيد دست و صورتمان را مي‌شستيم و براي گرفتن تخم مرغ رنگي از پله‌هاي سنگي صاحب خانه بالا مي‌رفتيم‌.
پيرزن اول براي ما حكايت « كوسه ي خرسوار » را مي‌گفت حكايت مرد كوسه اي كه سالي يك بار بر خري لنگ وارونه سوار مي‌شد‌. خودش را باد مي‌زد‌. توي كوچه‌ها راه مي‌افتاد  و مژده ي بهار مي‌داد‌. مردم هم هر كدام چيزي به او مي‌دادند و او مي‌رفت تا سال ديگر‌. اگر دوبار توي يك كوچه سر و كله اش پيدا  مي‌شد‌، مردم آن را به فال بد مي‌گرفتند و او را كتك مي‌زدند.
همه ي بچه‌ها اين حكايت را از بر بودند‌. صاحب خانه هميشه اين حكايت را تعريف مي‌كرد‌. بعد ما يكي يكي دست او را مي‌بوسيديم‌. تخم مرغ رنگي مي‌گرفتيم و از پله‌ها سرازير مي‌شديم‌. تا سال ديگر‌.

                                   * * *
از اتاق صاحب خانه كه بر مي‌گشتيم‌، مادر هميشه پايين پله‌ها منتظر بود‌. به دست‌هاي ما نگاه مي‌كرد‌. غمگين مي‌شد‌. بعد ما را به كناري مي‌كشيد و آهسته مي‌گفت‌: پول عيدي نداد؟
ما مي‌گفتيم‌: نه و مي‌زديم به كوچه‌.
زير درخت‌ها راه مي‌افتاديم‌. تا باد گل اشرفي‌ها را همراهمان كند.
جيب‌هايمان را پر از گل اشرفي مي‌كرديم و راه مي‌افتاديم‌. در كوچه خروس قندي‌ها بودند‌. بادكنك‌ها و جغجغه‌ها بودند‌. بچه‌هايي بودند با لباس‌هاي نو كه براي خودشان چيز مي‌خريدند‌. و حاجي فيروز با دايره زنگي كه صدايش از دور مي‌آمد‌.
_ ارباب خودم بز بز قندي
_ ارباب خودم چرا نمي‌خندي
ما مي‌خنديديم و پشت سر او راه مي‌افتاديم‌. بهار هميشه اين طور شروع مي‌شد.


گردانندگان سايت جایزه ی ادبي ايران

 باسلام  ،

 خرام سبز بهار ، يادگار ِ خرد ِ شاد نياكان را به شما و همه کسانی كه با قلم

درپي ِ تعبير ِ دوران ِ خويش اند ، شادباش مي گويم .

                                                                   شاپور جوركش – اسفند 87


پی نوشت :


گردانندگان سایت جایزه ادبی ایران نیز سال خوب و پر باری را برای استاد گرانقدر جناب آقای شاپور جورکش آرزو می کنند و مهربانی و همدلی ایشان را هیچ گاه فراموش نمی کنند .

Top Of Page
استفاده از مطالب این وب سایت تنها با ذکر منبع امکان پذیر می باشد

Design By Sokhan Web Design