|
پل كله يك هواپیما گم ميكند |
|
|
|
دونالد بارتلمی (1989-1931) اسدالله امرايي

اشاره:دونالد بارتلمی در سال 1931 در «فيلادليفا» ايالت «پنسيلوانيا» به دنيا آمد و بعد به «هوستون» ايالت تگزاس كوچ كرد و پس از دو سال اقامت و حضور در ارتش آمريكا به نيويورك رفت تا در اوايل دهه 1960 به نويسندهاي مشهور بدل شد كه سياست هاي سلطه طلبانه را به سخره مي گرفت.حاصل تلاش مداوم دونالد بارتلمی صدها داستان كوتاه و بلند است كه برخي از آنها به همين قلم ترجمه شده و تعدادي از كتابها و داستانهاي او به همت مترجمان ديگر به فارسي درآمده است.بارتلمي در سال 1989 براثر سرطان درگذشت.
پل كله میگوید : « به تازگی به واحد نيروهاي هوا برد منتقل شدهام . یک سرگروهبان مهربان باعث این انتقال شد ، او فکر میکرد در این واحد آینده بهتر و امکان ترقی بیشتر انتظار مرا میکشد . من و چند تن از همقطارانم را به واحد تعمیر ونگهداري هواپیما فرستادند . به جای آنکه خود را نقاش ساده معرفی کنیم گفتیم نقاش هنرمند هستیم که بالطبع خوشایند عدهای نبود . ما بدنه چوبی هواپیماها را پرداخت میکردیم ، شماره های قدیمی را اصلاح و با کمک کلیشه نمرههای جدید را اضافه میکردیم . مدتی بعد مرا از نقاشی معاف کردند و به قسمت حمل و نقل فرستادند ، من مامور مراقبت هواپیماهای ارسالی به پایگاههای ارتش آلمان و احتمالا سرزمینهای اشغالی شدم . زندگی بدی نبود ، شبها در « باواریا » خوش میگذراندم و روزها در محوطه سوزنبانی برای خودم میگشتم . خورد و خوراکم هم همیشه به راه بود . هر وقت به شهر مشهوری میرسیدم ،سعی میکردم نقاشیهای خوب و چشمگیر آنجا را ببینم . البته اگر وقت اقتضا میکرد . البته همیشه وقفههای غیر منتظره پیش میآمد ، اغلب لیلی را میدیدم و دوتایی کلی به ریش دنیا میخندیدیم . من تا به حال هواپیما گم نکردهام و در تحویل آن به مقصد مورد نظر مشکلی پیش نیاوردهام . گویی جنگ پایان ندارد . والدن شش تا از تابلوهای مرا فروخته است .» مامور ضد اطلاعات میگوید : « ما همه اسرار محرمانه را داریم . اسرار محرمانه خیلی زیاد ، ما طالب انواع اطلاعات و اسرار هستیم . اما در مورد سوابق امنیتی شما اطلاعات سری در دست نداریم و این همان چیزی است که به دنبال آن میگردیم ، اسرار شما . اولین مسئله سری محل ماست . کسی خبر از آن ندارد . دومین مسئله سری تعداد نفرات ماست ، آن را هم کسی نمیداند . حضور گسترده و قدرتمند در همه جا هدف ماست . البته ما واقعا نیازی به حضور فعال واقعی هم نداریم ، صرف فکر حضور گسترده سازمان امنیتی کفایت میکند حضور گسترده و متحد همراه با فکر دانای کل است . حضور گسترده و فکر دانای کل همراه با هم قدرت مطلق را ایجاد میکنند ، و ما پشت به پشت هم داده ایم گر چه روحیه ای مالیخولیایی و بیمارگونه داریم . در نهان ته دل آه محرمانه میکشیم اشتیاق به شناخته شدن تشخص و حتی تحسین واحترام در ما زبانه میکشد . آخر فایده قدرت مطلق ، که کسی آن را نشناسد چیست ؟ با همه این احوال غم و غصه جانکاه ما هم سری و محرمانه است . حالا ما همه هستیم . الان در یکی از موقعيتهای ماموریت خود سرجوخه مهندسی كله را زیر نظر داریم . او سه هواپیمای پر ارزش 18 .17 .16 / 3054 B. F.W را با وسایل یدکی همراهی میکند . هواپیماها با قطار از « میلبرتسهافن » به « کانبری » حمل میشوند . دلتان میخواهد بدانید سرجوخه مهندسی كله الان در واگن توشه به چه کاری مشغول است ؟ او کتاب داستانهای کوتاه چینی را میخواند . پوتینهایش را درآورده و پاهایش در بیست و شش سانتی متری بخاری واگن توشه قرار دارد.» پل كله میگوید :« این داستانهای چینی هم خیلی آبکی است . البته من نمیتوانم درباره صحت و سقم ترجمه آنها اظهار نظر کنم . اگر به موقع برگردم . یکشنبه لیلی را در اتاقی که اجاره کردهایم ميبينم . مقصد ما پایگاه پنجم شکاری است . از صبح تا به حال چیزی برای خوردن پیدا نکردهام . گوشتی را که موقع خروج از پایگاه به هزینه شخصي گرفته بودم تمام شده است . امروز صبح یکی از خانمهای مهربان صلیب سرخ قهوه دلچسبی به من داد . حالا به « هوهن باد برگ » میرسیم .» مامور ضد اطلاعات میگوید:« سرجوخه مهندسی کلی خود را به رستوران ایستگاه رساند ، عجب ناهار دلچسبی هم میخورد . ما هم به او ملحق میشویم .» پل كله میگوید :« از رستوران ایستگاه بیرون میآیم . در کنار قطار واگنها ، به طرف واگن حامل هواپیماهایم میروم ، عادت دارم آنها را هواپیمای خودمم بنامم ، در نهایت تعجب و حیرت متوجه شدم یکی از هواپیماها نیست . سه تا بودند که در یک واگن کفی و رویشان هم چادر کشیده بودند . حالا در برابر چشمان تیزبین هنرمندانهام به جای آن سه هواپيما، دو هواپیما به جا مانده بود ، وبه جای آن سومیفقط چادر مچاله شده و طنابهای شل بود و نه چیزی دیگر. به سرعت اطراف رانگاه کردم ببینم کسی جز من متوجه گم شدن هواپیمای سوم شده یا نه .» مامور ضد اطلاعات میگوید : « ما متوجه شدیم . ماموران ورزیده ما با شم قوی متوجه شدند که از سه هواپیمایی که روی واگنها بود فقط دو تا مانده است ، متاسفانه در لحظه جا به جایی ما در رستوران غذا میخوردیم ، بنابراین نمیتوانیم بگوییم آن را کجا بردهاند و یا چه کسی برده است . پس چیزی هست که ما نمیدانیم . این نهایت تحقیر و توهین به حرفه ماست . با دقت سرجوخه واحد مهندسی کله را زیر نظر گرفتیم . مشاهده شد که سوژه از کیف خود مداد و کاغذ درآورد و روی آن چیزهایی نوشت که به نظر ما ثبت ماجرا و جزئیات آن بود .» پل كله میگوید :« منظر چادر مچاله شده و وارفته هواپیما همراه با طنابهای شل بسیار وسوسه انگیز بود . پیچ و تاب و تاهای آن شکل دلپذیر تپه و دره را تداعی میکرد و طنابها عصاره رهایی و آزادی بودند . ده پانزده دقیقه آن را نقاشی کردم انگار نه انگار که با گم شدن هواپیما توی دردسر افتادهام . اگر با محموله ای مغاير بارنامه به پایگاه پنجم شکاری میرفتم ، آیا مسئول تحویل از دست من عصبانی نمیشد ؟ آیا بر سر من فریاد نمیکشید ؟ طراحی تمام شد ، حال باید از کارکنان ایستگاه و ماموران قطار میپرسیدم که کسی را هنگام جا به جایی هواپیما دیدهاند یاخیر ، اگر جوابشان منفی بود ، بدا به حال من ، و ازشدت ناامیدی واگن را به باد لگد گرفتم .» مامور ضد اطلاعات میگوید :« سوژه با نومیدی به واگن لگد میزد » پل كله میگوید :« چشم به آسمان میدوزم شاید هواپیمای گم شدهام را ببنم ، در آسمان چند هواپیما بود اما هیچ کدام هواپیمای من نبودند .» مامور ضد اطلاعات میگوید :« سرجوخه مهندسی کله آسمان را میگردد که از نظر ما طرح بسیار عاقلانهای است . ما ماموران ضد اطلاعات هم جای جای آسمان هوهن بادبرگ را با چشمان تیزبین خود گشتیم اما چیزی پیدا نکردیم . تصمیم گرفتیم که به رستوران برگردیم و گزارش واقعه را به رده هاي مافوق اطلاع دهیم ، اما گره کار گزارش در این بود که ما در مقابل سوال پس هواپیما کجاست جوابی نداشتیم ، چنین نقیصهای به فکر دانای کل و حرفه امنیتی ما ضربه بزرگی میزد . موقعیت ایجاب میکرد که این نکته از گزارش حذف شود ، اما با حذف این نکته اگر فرد مسئول دایره مرکزی امنیت متوجه حذف نکته آن شود چه ؟ آیا عصبانی نمیشود ؟ آیا بر سر ما فریاد نمیکشد ؟ در دفتر مرکزی ضداطلاعات « نمیدانم » معنی ندارد . تصمیم گرفتیم فقط اعمال سرجوخه مهندسی کلی را زیر نظر داشته باشیم .» پل كله میگوید : « من که تا به حال هواپیما گم نکرده بودم ، یک هواپیما گم کردم . هواپیما را به من تحویل داده بودند ، اگر پیدا نشود پول آن را از حقوق من که به خودی خود کم است کسر خواهند کرد . حتی اگی والدن تابلوهای مرا صد تا صدتا وهزار تا هزارتا بفروشد پول این هواپیمای لعنتی جور نمیشود . کاش میتوانستم در مدت توقف قطار درایستگاه هوهن بادبرگ ، یک هواپیما یا چیزی شبیه آن را بدون وسایل کافی و اطلاعات فنی از ساختمان هواپیما بسازم و به جای آن بگذارم . اوضاع خنده داری است ! باید عقلم را به کار بیندازم . عقل راه حل را نشان میدهد . باید بارنامه را دستکاری کنم . بااستفاده از هنر خودم که دست کمیاز مهارت جاعل ندارد بارنامه را چنان دستکاری کردم که دو فروند هواپیمای 17 ، 16 / 3054 B.F.W به پایگاه پنجم شکاری تحویل شود . چادر و طنابها را هم در واگن خالی که به طرف « اسینیه لاپتی » میرفت انداختم . حالا به شهر میروم تا یک شکلات فروشی پیدا کنم . دلم شکلات میخواهد .» مامور ضد اطلاعات میگوید :« مشاهده گردید سرجوخه مهندسی کله طناب و روکش هواپیمای قبلی را در واگن باری که به اسینیه لوپتی میرفت انداخت . نامبرده بامهارت نقاش که ذرهای ازمهارت جاعل کم نداشت بارنامه را دستکاری کرد . ما از این عمل سرجوخه خوشمان آمد . او با این کار خود تناقض موجود در گزارش حادثه را از بین برد . به سرجوخه مهندسی کله وبه راه حل مردانه ای که در برابر بحران ارائه کرد افتخار میکنيم . پیش بینی میشود او در آینده ترقی کند . دلمان میخواهد مثل یک رفیق و یک برادر او راتشویق کنیم . اما متاسفانه مجاز به انجام چنین کاری نیستیم . ما زندگی مخفی و گمنامی داریم و باید در سایه زندگی کنیم . در ماموریت نه چندان دلپذیرمان باید لذت تشویق برادرانه و رفیقانه را از خود دور کنیم .» پل كله میگوید :« ما به کانبری رسیدیم . هواپیماها را پیاده کردند . هر هواپیما را شش نفر ، کار به سرعت انجام گرفت . راجع به بارنامه سئوالی نشد .اوضاع عادي بود . بعد از صرف ناهار باید برمیگشتیم . برگه مرخصی و امریه سفر من خاضر بود ، اما باید ستوانی میآمد و امضا میکرد . با صبر و حوصله در اتاق گرم و مرتب منتظرماندم . نقاشی هايی که از چادر و طنابها کشیده بودم خیلی عالی از آب درآمد . یک تکه شکلات خوردم . از گم شدن هواپیما ناراحت و متاسف بودم . اما نه خیلی زیاد ، جنگ زودگذر است اما نقاشی و شکلات تا ابد خواهند ماند .»
|