فرخنده ی آقایی

ساعت نزديک دوازده ظهر است. آفتاب درخشان می تابد و من هنوز در مرزم. مرز اطريش و اسلوانيا. اينجا نشسته ام و شکلات و نوشابه می خورم. دوستانم چهار نفری قصد داشتند برای خريد تا عصر در اسلوانيا بمانند اما من برمی گردم هتل.
مهمان پاول هاوس هستيم و از صبح برای خودمان در مناطق روستايی و زراعتی اين اطراف می چرخيم . روز جمعه پنج سپتامبر قرار شد به اسلاونيا برويم که از هتل پياده يک ساعت راه است. مرز بين دو کشور يک پل است روی درياچه مورا. در دو طرف پل ، اتاقک های پليس ديده می شوند ولی کسی در آنها نيست. از پل می گذريم. تعداد زيادی حلزون برهنه زير درختها روی پياده رو می خزند و پشت سرهر کدام يک راه لزج شيری رنگ بجا می ماند. در طول مسير همه جا درختهای گردو ، سيب و گلابی ديده می شوند. در مرز نشستن حال خوبی به آدم می دهد. در مرز ماندن. در مرز نشستن اين حسن را دارد که آدم می تواند هر جور دلش خواست باشد. پشت سررا کنار گذاشته ؛ بی آن که برگردد و نگاهش کند. در روبرو هم البته می داند خبری نيست. وقتی عينک نمی زنم مثل حالا هر چيز را که می نويسم تار می بينم . در يک سايه روشن آبی رنگ. حالا زنبوری می خواهد روی انگشت شست پايم بنشيند. وزوز می کند مثل پشه ای که ديشب مدام بيدارم می کرد و باز از شدت خستگی می خوابيدم. وبعد با گزش نيشش بيدار می شدم . خواب خوش مثل دوست خوب است ، نمی دانی کی به سراغت می آيد و کجا همه چيز پايان می گيرد. مثل حال خوش که وقتی هست نمی دانی که هست و وقتی نيست جايش خالی است. اگر اين درياچه و اين پل و اين درختها و ساختمانهای قديمی زبان داشتند چه خاطراتی را باز گو می کردند. از شرق ،از غرب، از جنوب ،ازشمال. از دوره های وحشت وگريز. چقدر بايد تمدن هزينه کند تا در منطقه صفر مرزی مردم دو کشور در خانه های خود زندگی کنند و خواب خانه های ديگران را در آن طرف مرز نبينند. راهی طولانی را بايد رفت. به نظر نمی رسد ميانبری وجود داشته باشد. بايد قدم به قدم آن را طی کرد. لقمه آماده ای نيست که بلعيده شود. گندمی است که بايد کاشته شود وبه بار بنشيند و برداشت شود. حاصل شيرينی دارد. با اين که سالها از برداشتن مرز می گذرد ولی هنوز اينجا آدمها با لذت از آن حرف می زنند. از اين که می توانند به آزادی از اين طرف پل به آن طرف پل بروند و وارد کشور ديگری بشوند.چند ساعتی آنجا بمانند و ناهاری بخورند و برگردند. قدم زنان به هتل بر می گردم. در بين راه از گردوها و فندق هايی که روی زمين ريخته برمی دارم و می خورم . حالا نزديک هتل هستم. تقاطع جاده اصلی و جاده فرعی که به فاصله نيم ساعت پياده روی، به هتل می رسد. کنار جاده روی نيمکت روبروی شمايل حضرت مسيح می نشينم. سايه اين درخت چه سنگين و خوب است. درختی به قطر پنج متر که دو نيمکت زير آن گذاشته اند. دو نيمکت سبز چوبی روبروی مسيح بر صليب کشيده شده. تکرار می شود اين تصوير تا از خاطر نرود. تا فراموش نشود ولی مثل هر چيز تکرار شدنی، ديگر ديده نمی شود. انگار مسيح نيز خود را فراموش کرده. حالا کنار جاده نشسته ام و ماشين ها به سرعت از اين طرف به آن طرف می روند و می آيند. آن بدن نحيف و زرد و رنجور با دستهای به صلابه کشيده شده و آن پاهای رنجور بی خون بر چوب کوبيده شده اند. با خم زانوانی که هميشه نقاش يا مجسمه ساز سعی کرده، انحنا و قوس آن را دقيق در آورد. و آن تاج پر خار آهنی يا گچی يا پلاستيکی با رنگ روغن طلايی خاک گرفته. و چهره ای که چشمان خود را از رنج يا خشم يا خجالت آنچه که بر او می گذرد بر زمين دوخته. هر بار که نقاش يا مجسمه ساز، مسيح را بر صليب می کشد اشکی از چشمان جان رنج ديده ای می چکد و آن زمان که دستگاه های کپی و زيراکس در نمونه های هزار و ده هزار و صد هزار او را تکثير می کنند؛ جانهای رنج ديده در معيار هزار وده هزار و صد هزار اشک بر چشم می آورند. شهيدان جهان در کنار تصوير قديسان جای می گيرند. شهيدان همه جهان شبيه هم هستند.همانند زنبورهای همه جهان که شبيه هم هستند. شبيه هم بر گلها می نشينند. شبيه هم شيره گلها را می مکند و شبيه هم عسل درست می کنند. دسته گل تازه ای به رنگهای بنفش و قرمز و زرد، در کنار دو جا شمعی قرمز رنگ با شمع های روشن در سر ستونی که يک سوی آن مسيح است و سه طرف آن قديسان ديگر سوار بر اسب با شمشيرهای آخته در تصوير های مکرر، به صف شده اند و زير پايشان اژدهايی به خون کشيده شده،دهان باز کرده . قديسی با ردايی بر دوش در ابرهاست؛ بر دست چپ کتابی دارد و در دست راست شمشيری.و مادری که دو فرشته، تاجی با نگين های سبز بر سر او می گذارند و فرشته هايی گوشه ردای او را حمل می کنند. در سوی ديگر قديسی با ريش و سبيل سفيد و عبايی قهوه ای ، در دست راست کليدی بزرگ دارد و در دست ديگر لوح کاغذی لوله شده . چه معنا پيدا می کند اين تصاوير و کلمات و اسم ها برای آنهايی که در ماشين ها به سرعت دور می شوند و تک و توک عابران پياده بی حوصله که ديرشان شده و گرسنه ، تشنه و گرما زده زيرتابش داغ نور خورشيد نگاهی سرسری می اندازند و می روند. تصاوير و نامها معنای خود را از دست می دهند و تبديل می شوند به شکل ها و کلماتی انتزاعی. کلماتی که از حروف تشکيل شده اند و در کنار هم تلفظ های ا َ و ا ِ و او را درست می کنند.از اين ميان چه نامها که غلط تلفظ می شوند و يا غلط نوشته می شوند. در دو ستون روی سنگ مرمر نام شهدای جنگهای اول و دوم را نوشته اند. در پايين دست حضرت مسيح به تاريخ 1918-1914نام پانزده نفرنوشته شده است: Franz-Matthias-Franz-Josef-Alois-Stefan-Johann-Stefan-Josaf-Anton-Johann-Franz- Karl - Josef-Mathias و زير دست چپ حضرت مسيح به تاريخ 1945-1939 نام بيست وهفت نفر نوشته شده است: Johann-Stefan-Josef-Max-Alois-Josef-Karl-Adolf-Johann-Karl-Johann-Ferdinand-Karl-Johann-Gaza-Friedrich- Alois-Stefan - Walter-Fredrich-Ziviltote-Cacilia-Otto-Maria-Stefan-Alois-Andenken.
|