دکتر محمد دهقان

خواسته اید که در آستانه بهار "چیزی" بنویسم؛ راستی چه "چیزی"؟ در آستانه بهار لابد باید تبریک گفت و آرزوی سال هایی کرد صدبار بهتر از این سال ها. اما من از این حرف های تکراری و از این آرزو کردن ها دیگر خسته شده ام. من از نسلی هستم که با آرزوهایش پیر شد و به آنها نرسید. و البته عجیب نیست. این سرنوشت طبیعی همه کسانی است که آرزوهای بزرگ در سر دارند؛ از نسلی هستم که گمان می کرد همه دنیا آلوده است و او پاک، و لابد بر عهده اوست که دستمالی بردارد و همه دنیا را پاک کند، پاکستان کند!
اکنون کمی هشیار شده است و می بیند که آلودگی درخود اوست؛ مثل گندابی هول در زیر پوستش جریان دارد و آن را همه جا با خود می برد، به کوچه و خیابان، به روزنامه ها، به سالن های سخنرانی، به مجالس نکوداشت و بزرگداشت، به مصاحبه ها، به کتاب های درسی، به صندوق های قرض الحسنه، به آگهی های تجاری، به دارفور، به نوارغزه، به آمریکای لاتین، به اتوبوس های بی آرتی که فشار جمعیت در آن دماغت را به سری میچسباند که بوی صابون نخل زیتون می دهد نه قرمه سبزی. راستی آن آرزوهای بزرگ کجا رفتند؟ |