علی قانع

هفت روزه هستم ، شاید ، با چند ساعت و چند دقیقه و چند ثانیه اختلاف ، هفت روز و چند و دقیقه و چند ثانیه ایست که هستم و زندگیم به یک زندگی دیگر پیوند خورده است . شروع شده ام با عشق ، با شیفتگی و محبتی که یادآور راز ماندگار آفرینش است و تمام میشوم در روزی و در فصلی نامعلوم ، با پایانی نا معلوم ، همچون بذر کاشته شده ای در یکی از باغهای بیشمار خداوندی ، در باغ بهشت .
مادرم دلش غنج میرود ، موج ضعیف ناخواسته ای درونش شکل می گیرد و به جریان می افتد ، جنب و جوشم را حس میکند ، قلقلکش میدهم انگار ، لبخندی هم باید زده باشد ، با اولین نفسهایم اعلام حضور کرده ام و او متوجه جوانه زدنم شده است و اینکه دارم سبز میشوم . اولی نیستم ، برادرها و خواهر هایی هم داشته ام ، دست میکشد به شکمش ، روی پوسته گوشتی و لایه هایی که اطرافم را احاطه کرده ، آرام و گرم و صمیمی ، این حرکت میبایست نوازش باشد چرا که اولین تجربه دلچسب آرامش را نصیبم میکند . چشمهایم بسته است ، یا اینکه هنوز تشکیل نشده ، مثل باقی اعضا ، ولی صدا ها را میشنوم ، بوها را حس میکنم و لذتی که از عشق با او بودن میبرم . همه چیز از همان آغاز ثبت میشود ، حک میشود روی تارهای ذهنم ، عشق میورزم پس هستم ... . بعد ها کشف میکنم که بهار بوده ، که صداهای بیرون غشاء ، بجز صدای پدر و مادر ،بجز شلوغی برادرها و خواهر هایم ، آواز پرندگانی است که به مهمانی درختها می آیند ، ترانه های گوش نواز جفت خوانی و وصالشان بوده است . و عطرهای سحر انگیز پیرامونم ، بجز نفس مادر ، از شکوفه های رنگارنگی ست که روی شاخه ها می نشینند . همزادهای من و همه آنهایی که با هم متولد شدیم . زمان میگذرد . چند بهار آنطرف تر هفت ساله میشوم ، میدوم و توی باغ بازی میکنم ، بال در می آورم و سر به سر پروانه ها می گذارم . مادر خانه تکانی میکند ، سمنو می پزد ، آب تنگ ماهی را عوض میکند ، سبزه ها را شانه میزند و تن به آفتاب بهاری میدهد ، بعد تمامی فرزندانش را بغل میگیرد و میبوسد . بزرگتر میشوم ، قد میکشم ، هفده ساله ، بیست و هفت ساله ، دستهایم به شاخ و برگ درختان همسایه رسیده ، و نگاهم به زیبا رویان شاخسار ، تابش خورشید نشئگی می آورد ، سرمست میشوم ، در هم تنیدن و یکی شدن ، شور و عشقی مضاعف ، عشقبازی با بهار ، کسی کنارم قرار میگیرد تا نهال های تازه را در خود برویاند ، نشانه هایی که آغوش مادر را بیاد می آورد ، معجزه انکار ناپذیر این فصل جادویی . هفتاد ساله میشوم ، کودکان و نوادگانم دست بدست میدهند و دورم حلقه میزنند . گاهی از شاخه هایم میگیرند و تاب میخورند . هنوز با همان صداها و عطر ها و رنگها زندگی میکنم ، همان نغمه های شیدایی و شور و سرمستی را میشنوم . با هر بهار درختان جوان قد میکشند ، بلندتر و قوی تر میشوند ، پربار و با شاخه هایی انبوه ، عاشق میشوند و همچون دلدادگانی بهشتی زاد و بلد میکنند . و من دور میشوم . دور دور ، اما نمیمیرم ، فقط فاصله میگیرم ، چند فصل . بالا و بالاتر میروم ، همراه پرندگانی که زمانی همصدایم بودند آواز میخوانم و میرقصم . همراه نسیمی که از دریا ها ، از کوها برمی خیزد ، همراه ابرها به آسمان میروم و باران میسازم ، دور میشوم . هفت هزار سال بعد باز میگردم و در یک صبح بهاری دوباره از درون مادرم جوانه میزنم ... .
|